تسنیم

آنگاه که حضرت حق در کتابش فرمود: و مزاجه من تسنیم...(و می چشند شراب طهور تسنیم را...)

مهاجرت
 

 

 

سلام

نقص ها و باگ های اینجا، بنده رو واداشت تا به توصیه ی دوستان گوش کنم و از این محیط مهاجرت کنم به "بلاگ"

 

آدرس جدید وبلاگ:

tasneem.blog.ir

 

دعا کنید خدا، کمی اخلاص به نویسنده اش دهد.

یا علی

 



 
 
شمع راه دگران
 

 

 

به همون اندازه که روزهای اول بهم می‌گفتند "آقا رایگانی" و من حس غریبی داشتم٬ وقتی توی مراسم روز معلم نشسته‌بودم کنار معلم‌های دیگه احساس تجربه‌نشده‌ای داشتم. احساس شاگردی که حالا کنار معلم‌های دوست‌داشتنی سال‌های گذشته‌اش نشسته و منصب ِ مشابهی با اونها دارد. کمی آن‌طرف‌تر آقای زرین٬ کنارش آقای ظفری٬ این‌طرف‌تر آقای جواهری و جوون‌ترهای جمع٬ مثل کبریایی و رمضانی.

البته احساسی که من داشتم با همه‌ی این بزرگواران متفاوت بود به نظرم. همیشه از تجربه‌ی اولین‌ها لذت برده‌ام و معلم بودن توی این سال تحصیلی٬ یکی از شیرین‌ترین اولین‌ها بود. امسال فهمیدم معلم‌ها واقعا از یاد دادن لذت می‌برند. از توضیح دادن یک‌باره و دوباره و صدباره لذت می‌برند. فهمیدم معلم٬ وقتی از دانش‌آموزش سوال می‌کند٬ با تمام وجودش دوست دارد جواب بشنود و به هر بهانه‌ای٬ دوست دارد نمره‌ی کامل بدهد. فهمیدم ارفاق کردن‌٬ جهت رند کردن نمره نیست! گاهی چشم‌پوشی از یک اشتباه کوچک دانش‌آموز است و گاهی عملی‌ست جهت کامل کردن نمره‌اش!

فهمیدم همه‌ی این نمره‌دادن‌ها و پرسش‌کردن‌ها و تکلیف‌دیدن‌ها٬ همه جزئی از دریای معلمی‌ست. من هیچ احساسی رو با این عوض نمیکنم که ببینم به شاگردانم شعر خارکِش پیر از جامی رو درس داده‌ام و بعد از گذشت ماه‌ها٬ تمام ابیاتش رو بلدند معنی‌کنند و از معارف عمیقش لذت ببرند. هیچ احساسی به این نمی‌رسد که ببینی حتی در جواب‌دادن هم دارند از جمله‌بندی‌ها و گویش تو استفاده می‌کنند! نه به این دلیل که حالا مقلد پیدا کرده‌ای! تقلید که لزوما ارزش ندارد. مهم این است که حالا دیگر یادگرفته‌اند و از تو باقیات صالحاتی نزد آنها مانده‌است....

 

باشد که مقبول افتد.

 

 


 
 
تو اما کاش قدری دریا می‌نوشیدی
 

 

 

پشت یک وانتی نوشته‌شده‌بود: "ریگی پریشان می‌کند     اندیشه‌ی مرداب را"

شاعرش خوب فرق دریا و مرداب را بلد است. خوب می‌داند اگر صدها سنگ هم در دریا بیفتد٬ اندیشه‌‌اش برهم نمی‌خورد و خاطرش حزین نمی‌شود. خوب می‌داند دریا فقط بزرگ نیست! بلکه جریان دارد و رکود ِ مرداب را ندارد. مرداب تلخ است. راکد است. هرچقدر هم که بزرگ باشد٬ مرداب است.

داشتم به ریگهای ریز و درشت زندگی فکر می‌کردم. به اینکه چقدر دریا بودن خوب است. دل که وسیع باشد٬ هر مشکلی هم پیش بیاید٬ هر حزن و همّی هم بخواهد قد علم کند٬ مانند موجهای دایره‌ای شکل ِ کوچکی می‌شود که از انداختن ریگ در دریا به‌وجود می‌آید. سریع از بین می‌رود و بعد از آن٬ دریا٬ همان دریاست! اگر مرداب باشی اما؛ کافیست چند ریگ درشت درونت بیفتد تا دیگر اثری از تو نماند!

 

 

......................................

عنوان از "در سینه‌ات نهنگی می‌تپد" (نظرآهاری)

 



 
 
سلاملیکم
 

 

 

اگر فکر کنیم امروز ۸‌ام اردی‌بهشت باشه٬ حدودا دو ماهی میشه که چیزی ننوشته‌ام. "ننوشتن" گاهی از بی‌حوصلگی میاد. گاهی از اونجا میاد که آدم چیزی برای عرضه نداره. گاهی ظرف اون نوشتن‌ها عوض میشه و وبلاگ ِ خودمونی٬ جاشو میده به اینستاگرام و وایبر و این چرت‌وپرت‌ها. گاهی هم هیچ‌کدوم از این بهانه‌ها دلیل نمیشن! دلیل میشه اینکه آدم "وقت" نمیکنه! همین! حوصله هست٬ حرف گفتنی زیاده٬ اینستاگرام و هزار تا شبکه اجتماعی دیگه هم جایگزین همین محیط خالصانه و کوچولو نمیشن!

شما که لطف دارید و بعضا به این سیاهه‌ها اهمیت میدید٬ لطف کنید و دعا کنید این ماه رجبی اولا خدا به نویسنده کمی اخلاص بده٬ دوما یه وقتی برای این‌جا خالی بشه که شرمنده‌تون نشم.

 

یا علی

 


 
 
"تو همان دوری هستی که از ما دور نیست"
 

 

 

حتی وقت‌هایی که پر از محبت و پر از دلخوشی‌ایم٬

حتی وقت‌هایی که احساس می‌کنیم دیگه بهتر از این شرایط وجود نداره٬

حتی اون موقع‌هایی که بی‌هوا روی لبامون لبخنده و هراس تموم شدنش رو داریم٬

 

باز هم احساس می‌کنیم یه چیزی کمه.

باز هم پُر می‌شیم از دلتنگی‌های گاه و بی‌گاه جمعه‌ و

پَر می‌کشیم سوی جمکرانی...

مشهدی...

کربلایی...

به امید اینکه اونجا نشسته‌باشی و کنار مرقد جدت٬ دل نازنینت رو تسلا بدی...

 

کاش می‌شد مرهمی باشیم برایت.

کاش می‌شد هرکاری می‌کنیم برای رضای تو و خدای تو باشه...

اصلا کاش می‌شد قربانت بریم!

زیر لب تصدقت بخونیم و تو لبخند بزنی و ما دلمون آروم بشه...


 

..............................................

بین امام و ماموم فاصله افتاده.

مراجع را بگو نمازها کامل نیست...

پی‌نوشت: جمله‌ی عنوان٬ عبارتی‌ست از دعای ندبه.

 

 


 
 
حک شده اسم من و تو...
 

 

 

همیشه و همه‌‌جا٬ هرجا صحبتی از رفاقت و دوستی و اینها شده٬ از شماها گفته‌ام. همیشه توی تمام مقاطع زندگیم٬ دوستان زیادی دور و اطرافم بوده‌اند و رنگ و بوی محبت خیلی‌ها را چشیده‌ام به خاطر لطفشان. اما این چند سال اخیر٬ یک جور دیگری رفاقت کرده‌ایم. رفاقت دیده‌ایم. دوشنبه شب بر همه‌ی این حرف‌ها گواه بود.

سرم را بالا گرفته‌بودم و افتخار می‌کردم به شماها. دوشنبه توی مراسم نامزدیم٬ آن موقعی که پدرم بیرون سالن٬ قبل از ورودم با ذوق و شوق خاصی بهم گفت "حسام چقدر دوستات زیاد اومدند!" سرم را بالا گرفته‌بودم. آن موقعی که جوانان فامیل چشمانشان برق می‌زد و تحسین می‌کردند محبت شماها را. آن موقعی که وارد سالن شدم و با نگاه‌های پرمحبت و بعضا پر از اشک شما روبه‌رو می‌شدم. آن موقعی که تا دیروقت دنبال ماشین عروس آمده‌بودید و سر از پا نمی‌شناختید و هرکاری هم که از دستتان برآمد انجام دادید! 

آره محسن! من هم در آغوش تو نتوانستم چیزی بیان کنم. من هم تمام این سالها از مقابل چشمانم گذشت و نتوانستم دم بزنم. آره صادق! جدای از اینکه تو وسیله‌ی این پیوند بودی٬ من کسی نیستم که باهم بزرگ‌شدنمان از کودکی را از خاطر ببرم! آره مجتبی! زبان من هم قاصر است و نمیتوانم حس و حالم را بیان کنم. آره امین! ساکت‌تر از همه نشسته‌بودی و کمتر از همه با تو حرف زدم. پنداری هردویمان می‌خواستیم ناگفته‌ها ارزششان کم نشوند... آره امیرحسین! می‌فهمم چقدر برایم دعا کردی و چقدر آن شب خوشحال بودی. آره مصطفا! بزرگ شدم. رشید هم شده‌ام اما نه آن‌طوری که تو می‌گویی...

حالا هم لابه‌لای گذران این زندگی نوپا٬ در کنار همه‌ی خوشی‌های جدید و شیرین٬ نمی‌شود آن دوران تکرارناشدنی را فراموش کنم! به قول محسن٬ نمی‌توانم بچگی‌ها و گندزدن‌های گاه و بی‌گاه‌مان را از یاد ببرم. نمی‌توانم جهادی‌ها و هفته‌شهداها و اردوها و هیئت‌ها را از یاد ببرم. نمی‌توانم درددل‌های پسرانه و آرمان‌پردازی‌های نوجوانانه را از یاد ببرم. احساس می‌کنم خیلی کارها کردیم. خیلی باهم‌بودن‌ها را تجربه کردیم. احساس می‌کنم با هم بزرگ شدیم و خیلی به مختصات همدیگر آگاهیم. تار و پود همدیگر را بلدیم و این بلد بودن ثمره‌ی سالها رفاقت و همدلی است. تنها به دیروز فکر نمی‌کنم. به فردایی فکر می‌کنم که قرار است این مسیر را با هم ادامه دهیم و برسیم به آنجایی که باید رسید...

 

هنوز خیلی راه داریم بچه‌ها...

 

 

 



 
 
که دراز است ره مقصد و ما؛ نوسفریم.
 

 

 

بعد از مدتها دیدارمون تازه شده‌بود و توی مسجد دانشگاه نشسته‌بودیم و صحبت می‌کردیم. بحث ازدواج شد و ازش پرسیدم خبری نیست؟! حرکتی نزدی؟! گفت نه. گفت اصلا فاز خانواده‌شون اینجوری نیست. سن ازدواج توی خانواده‌شون بالاست و او که حالا ۲۳ سالشه٬ نمی‌تونه این موضوع رو مطرح کنه. گفت البته ملاک‌های مختلفی رو درنظر داره اما حالاحالاها تصمیمی نداره. همین که می‌گفت ملاک داره٬ نشون می‌داد بی‌رغبت نیست به تشکیل خانواده. خواستم از خوبی‌ها و برکات ازدواج بگم. نمی‌تونستم. خواستم بگم توی این چند هفته چه اتفاقی توی زندگی‌م افتاده. نمی‌تونستم.

 

نمی‌تونستم و چند هفته‌ست نمی‌تونم بیان کنم. هر دفعه می‌خوام از برکات و خوشی‌های این روز‌های زندگی‌م با کسی صحبت کنم٬ قفل بزرگی به زبانم زده‌میشه و واژه‌ها در کمال لجبازی٬ تنهام می‌ذارن. خاطرات و لحظات و تجربیات از جلوی چشمام رد می‌شن اما دلم راضی نمیشه به بیان. "نگفتن‌هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی‌آورند..." شاید همینه که باعث شده در عین دلتنگی٬ دیدن ِ دوستانم اینقدر به ندیدن تبدیل بشه. شاید همینه که باعث شده اینجا -تسنیم- هم کمی سوت و کور به نظر بیاد...

"مواظب جسم و جانِ هم باشید و برای عشق نو رسیده‌تان صدقه بدهید، که به قول آن عزیز؛ بلاهای عشق از هفتاد بیشتر است." چقدر این جمله‌ی شما۱ برای زندگی‌ ما لازم بود. پر واضحه که این توصیه٬ از زندگی بابرکت و شیرین دیگری آمده که اتفاقا آن هم نورسیده و جوان است...

 

 

......................................

۱: بهارنارنج

پی‌نوشت۱: یک از هزاران را هم رخصت و توان شرح نیست.

پی نوشت۲: و خدایی که قدرت‌نمایی می‌کند.... الحمدلله

 

 

 


 
 
لبیک / غم یار و غم یار و غم یار
 

 

 

(شاید تا به حال خسته‌شده‌اید از خواندن. یا شاید هم حالتان مساعد نباشد برای خواندن ادامه سفرنامه. برای این بخش که بخش نهایی هم میباشد، کمی با خودم کلنجار رفتم که بنویسمش یا نه. آخرش گفتم یک از هزاران را شاید بشود به خواننده چشاند. پس لطفا خوب بخوانیدش! هرطور خودتان میدانید، خوب بخوانیدش! التماس دعا)

 

 

از خانهها و مغازه‌ها پیدا بود که به حومه‌ی شهر کربلا رسیده‌ام. شانه و کتفم به علت سنگینی کوله بدجوری درد میکرد. یکی از انگشتان پایم تاول زده‌بود و قدمهایم را آرام‌تر کرده‌بود. موهایم از اجتماع گرد و خاک و حرارت سر، به‌هم چسبیده‌بود. به بلواری رسیدم که بعد از چند کیلومتر منتهی میشد به بین الحرمین. فکر میکردم حالا که به شهر رسیده‌ایم شاید موبایل آنتن دهد که نداد. به دنبال سیم‌کارت، هر مغازه‌ای را میگشتم که نبود. میخواستم به خانواده خبر دهم رسیده‌ام کربلا و ازشان بخواهم هرجوری هست، از طریق خانواده‌ی دوستانم، بهشان اطلاع دهند که یک‌جوری همدیگر را پیدا کنیم. از چند پلیس عراقی پرسیدم تلفنخانه‌ای چیزی دارند یا نه؟! متوجه نمیشدند و راه حرم را نشان میدادند! از یکی از ایرانیانی که در آن بلوار موکب داشت، تقاضا کردم موبایلش را بدهد که با روی خوش آن را در اختیارم گذاشت. با مادرم تماس گرفتم. صدا قطع‌ و‌ وصل میشد و اصلا امکان صحبت کردن نبود. اما همین که خبر از سلامتی‌ام یافته‌بودند کافی بود.

عصر پنجشنبه بود و الحمدلله به شب جمعه‌ی کربلا رسیدم. نزدیک بین الحرمین شده‌بودم. در یکی از خیابانهایی بودم که پر از هتل بود. وای فای گوشی‌ام را روشن کرده‌بودم. پر از شبکه بود اما همه‌شان قفل بودند! به اسم شبکه نگاه‌میکردم و هتل را پیدا میکردم. وارد میشدم و از مسوول لابی، خواهش میکردم رمزش را بدهد اما میگفتند شبکه قطع است. دروغ میگفتند به نظرم. فقط به مسافران خودشان میدادند. همه‌شان هم پر‌ بودند تا هفته‌ی دیگر! چند هتل را پرس‌و‌جو کردم و همگی همین پاسخ را دادند. خسته‌شدم. همانجا، کنار خیابان، روی جدول نشستم. فکر میکنم نیم‌ساعتی همانجا نشسته بودم و به مردم نگاه میکردم. دست‌فروش‌ها کنار خیابان نشسته‌بودند و جنسشان را میفروختند. کمی دور و اطرافم را نگاه‌کردم و فهمیدم بین آنها نشسته‌ام. آنقدری خسته‌بودم که هیچکدامشان کاری به من نداشتند! مردم -اکثرا هموطن- با دقت و وسواس خاصی از آنها خرید میکردند. قیمت ها را از خودشان بهتر بلد بودند. بازار چانه‌زنی گرم بود. گوشم پر از صدا شده‌بود... خلوت میخواستم... راستی... من چیزی برای فروش نداشتم؟

به سمت بین الحرمین حرکت کردم. ماموران بازرسی، به خنده‌دارترین حالت ممکن لباسها را میگشتند. در حدی که حرصم گرفته‌بود. اگر یک کیلو مواد منفجره هم داشتم نمیفهمیدند. وارد بین‌الحرمین شدم. دسته‌های عزاداری در حرکت بودند. از خستگی نای ایستادن نداشتم. به راهرو‌های کناری بین الحرمین رفتم. مردم جا انداخته‌بودند و استراحت میکردند. آنجا شده‌بود هتلشان. کیف و چمدان و زندگیشان همانجا بود. به چند جوان ایرانی برخوردم که یک جای نسبتا خالی کنارشان بود. گفتند همینجا بنشینم. نشستم و کوله‌ام را جدا کردم و هم‌صحبت شدیم. جوانهای خوبی به نظر می‌آمدند. یکی‌دیگر بهشان اضافه شد که فهمیدم جایشان را تنگ‌کرده‌ام. اما برایشان مساله‌ای نبود. دو ساعت تا اذان مانده‌بود. داشتم فکر میکردم اسکان در اینجا خیلی سخت است و باید هرجوری هست دوستانم را پیدا کنم. کمی به بحثان گوش کردم. همه‌اش درباره پول‌وکار و اینها بود که در این شرایط برایم خوشایند نبود. جوانی که دیرتر آمده‌بود، با من همکلام شد و درباره‌ی مرجع تقلیدم پرسید. گفتم مرجعم آیت ا... سیستانی هستند. اما او در کمال ناباوری٬ برای تایید ایشان، به بزرگوار دیگری توهین کرد. نتوانستم تحمل کنم. کمی صبر کردم و نشستم اما در نهایت بدون خداحافظی کوله‌ام را برداشتم و جمع را ترک‌کردم.

از مرامشان خرسند بودم ولی از حرفها و کنایه‌هایشان ناخرسند. ترجیح دادم موکب پیدا کنم، هرچند دور از حرم. به خیابان‌های اطراف حرم رفتم. وارد یکی از موکب‌های نسبتا خالی شدم که یکیشان گفت برای هیئتشان است و نمیتوانم وارد شوم. به موکب دیگری رفتم که پیرمردی عراقی بهم فهماند برای عشیره‌ی خودشان است. به سمت خیمه‌گاه رفتم. یک حیاط بزرگی‌بود که معلوم بود برای نگه‌داری دام و طیور باشد. درون حیاط ده‌ها چادر وجود داشت که همه‌شان پر بودند. فقط وسط حیاط‌فرشی انداخته‌بودند که خالی هم بود. با خودم گفتم همینجا میخوابم، زیر آسمان خدا! کوله‌ام را انداختم روی فرش و خودم هم پهن شدم روی آن. چند دقیقه‌ای نگذشته‌بود که مردی عراقی گفت: رو! رو! اذان! صلات! اینجا نماز! فهمیدم فرش را برای نمازشان، موقتی انداخته‌اند. دلم گرفت. کمی بهم برخورده‌بود. هرجا میرفتم مرا نمی‌پذیرفتند. راستش را بخواهید، من آدمی نبودم که اینگونه باهام برخورد شود. همیشه و همه جا، دوستانی کنارم بوده‌اند که مرا قبول داشته‌اند و خیلی هوایم را داشته‌اند. اما حالا...

از یکی از ایرانی‌های آنجا آدرس سرویس بهداشتی را خواستم. نشانی کوچه‌ای را داد که نزدیک آنجا بود. وارد کوچه شدم و دیدم موکبی تقریبا خالی وجود دارد. وارد شدم و از یکی از ایرانی‌های آنجا پرسیدمموکب عمومی است؟! گفت: بله شمام بیا پیش ما! خوشحال شدم. موکب خوبی هم بود. سرویس و حمام هم داشت. گروهی از طلبه‌های اصفهانی آنجا بودند و جمعی از عراقی‌ها. یک سیدی هم مسوول آنجا‌ بود که پدرش آن حسینیه را مخصوص زائران کربلا راه‌انداخته‌بود. کمی استرحت‌کردم و اذان شد. نماز را به جماعت خواندیم و سفره‌شام پهن شد: نان و گوشت. بعد از شام، طلبه‌ها زیارت عاشورا خواندند که باعث خوشحالی صاحب موکب شده‌بود. هدیه کردیم به روح پدرش که اینجا را راه‌انداخته‌بود. بعد از زیارت عاشورا، با میوه پذیرایی شدیم. رفته رفته جمعیت داخل موکب زیاد میشد. در یک لحظه احساس کردم همه دارند جایشان را می‌اندازند تا استراحت کنند. من هم خواستم عقب نیفتم که دیر شده‌بود! یکی از هموطنان به طور کامل جایم را گرفت. لبخند خاصی هم روی لبش بود. خیلی جلوی خودم را گرفتم چیزی بهش نگویم. کوله‌ام را برداشتم و از این موکب هم بیرون رفتم.

دیگر خسته‌شده‌بودم. پیدا کردن یکی از دوستانم در آن جمعیت میلیونی، مثل پیدا کردن سوزن در انبار کاه بود. نزدیک خیمه‌گاه قدم میزدم که چشمم به بنر هیئت ثارالله افتاد که نوشته‌بودند چهار شب در همین کوچه مراسم دارند. رفتم آنجا و دیدم موکبی راه‌انداخته‌اند و جلوی درش، آشپزخانه‌ای درست‌کرده‌اند و به مردم کباب می‌دهند. صفش هم خیلی طولانی بود. مداح، حاج آقای طاهری بود و سخنران، استاد رائفی‌پور. دلم روشن شد. امیدوار شدم که محمدرضا یا امین یا عارف را میتوانم اینجا ببینم. فقط ساعت شروعش دو ساعت بعد بود. با خودم حساب کردم یک ساعت گشت‌بزنم که شاید موکب یا اینترنتی پیدا کنم، بعدش بیایم همینجا که ظرفیتش هم پرنشده‌باشد. یک ساعتی گشت‌زدم. نه موکب پیدا کردم، نه اینترنت. برگشتم و دیدم جمعیت زیادی دم در ایستاده‌اند و در را بسته‌اند! خادم هیئت داد میزد و قسم میخورد ظرفیت تکمیل است و در را باز نمیکنند...

درها به رویم بسته شده‌بودند. تنها شانس دیدن دوستانم از دست رفته‌بود. سنگینی کوله و خستگی راه و احتیاج به خواب، صبرم را کم‌کرده‌بود. گوشه‌ای ایستاده‌بودم و به مردم نگاه‌میکردم. به چهره‌هایشان دقت میکردم تا شاید آشنایی ببینم و همراهش شوم. هرچقدر هم غریب باشی، هرچقدر هم خسته و آواره باشی، اگر همسفری با تو باشد، غمی نیست. حداقل دلت به بودن او خوش است و فکرهایتان را روی‌هم‌میگذارید و کاری میکنید. اما من، در خیابان حبیب‌بن‌مظاهر، در میان خیل جمعیت عزاداران حسین(ع)، تنها مانده‌بودم. به دیواری تکیه داده‌بودم. نگاهی به محدوده‌ی بین الحرمین کردم. نور گنبدهایش از بالای ساختمانها بیرون‌زده‌بود. نذر کردم که اگر دوستی یا آشنایی پیدایم کند، صد و ده‌ صلوات به نیت حضرت ام البنین بفرستم. غربت چقدر سخت است... بی‌کسی چقدر سخت است... زیر لب ذکر میگفتم: یا من یَرحَمُ مَن لا یَرحَمُهُ العِبَادُ... وَ یَا مَن یقبل مَن لاَ تقبله البِلاَدُ... روضه‌ها یادم می‌آمد...

از امام سجاد پرسیدند: بزرگترین مصیبت شما چه بود؟ حضرت فرمودندالشام... الشام... الشام... نگفتند داغ امام. نگفتند داغ برادر. نگفتند تن پاره‌پاره‌ی علی اکبر. که یکی از اینها بس باشد برای اینکه بند دل آدم پاره شود. حضرت گفتند الشام. یعنی آن وقتی که کاروان اهل بیت پیامبر، وارد شام شدند. اطرافشان را با شمشیرهای برهنه و نیزه‌ها احاطه‌کردندبر آنها حمله می‌کردند و ساز و طبل می‌زدند و در میان جمعیت، بسیار نگهشان داشتند. وای از این مصیبت. وای از آن وقتی که پچ پچ اهالی شام به گوش میرسید: اینها که هستند؟! اسیران خارجی اند؟ از کدام دین اند؟ قربان دل آن آقایی بروم که اینگونه از مصیبتش سخن میگوید: زن‌های شامی از بالای بام‌ها، آب و آتش بر سر ما می‌ریختند، آتش به عمامه‌ام افتاد و چون دست‌هایم را به گردنم بسته‌بودند نتوانستم آن را خاموش کنم. عمامه‌ام سوخت و آتش به سرم رسید و سرم را نیز سوزاند... از طلوع خورشید تا نزدیک غروب، در کوچه و بازار با ساز و آواز ما را در برابر تماشای مردم در کوچه و بازار گردش دادند و می‌گفتند: "ای مردم! بکُشید این‌ها را که در اسلام هیچ گونه احترامی ندارند!" ما را در مکانی جای دادند که سقف نداشت و روزها از گرما و شب‌ها از سرما، آرامش نداشتیم و از تشنگی و گرسنگی و خوف کشته شدن، همواره در وحشت و اضطراب به سر می‌بردیم...

و من چه میدانم که غربت چیست. و من چه میدانم که مصیبت چیست. و من اگر لاف غربت میزنم، از ظرفیت کم است و دلم را توان غربت کشیدن نیست... غربت را آن خانمی کشید که روز اول در کربلا، با آن جلال و جبروت از مرکب پیاده شد. جوانان بنی هاشم دور محمل دختر زهرا را گرفتند. با احترام از مرکب پایین آمد. یک طرف عباس ایستاد، یک طرف علی اکبر، یک طرف قاسم و عون و جعفر... اما حالا چه... حالا خورشید، در خرابه ای ساکن شده است... با کاروانی از رقیه و فاطمه... با امام زمانش، حضرت سجاد... غربت را آن دختری کشید که صدای ناله هایش، سکوت شبهای شام را می شکست... خرابه سرد بود. رقیّه پدر را در آغوش گرفته بود. یعنی تمام چیزی که از او در خرابه مانده‌بود... همان سر خونین وخاکستر نشان. رقیّه می‌گریست و سخن می‌گفت: آیا تو پدر منی؟ چه کسی رگهایت را بریده است؟ چه کسی مرا یتیم کرد؟ چه کسی تو را از من گرفته‌است؟ دیگران می‌گریستندبر سر و بر سینه می‌زدند. وقتی صدای رقیّه قطع شد، سوز و اندوه اوج گرفت. زینب، او را در بغل گرفت و نامش را صدا زد، اما دختر، به دیدار پدر شتافته‌بود...

حالم دگرگون شده‌بود. باز هم خجالت میکشیدم شکایت کنم. باز هم از خستگی و غربتم خجالت میکشیدم. نگاهی به محدوده‌ی حرم کردم و گفتم: باشد امام. قطره‌ای از دریای مصیبت را فهمیدم. حالا هم می‌روم کنار کوچه‌ای، خیابانی، جایم را می‌اندازم. شکوه ای هم نیست. ملالی هم نیست! ان‌شاءالله آخر شب میایم برای زیارت... در همین فکرها بودم که احساس کردم کسی صدایم میزند. سرم را برگرداندم. کسی را ندیدم. باز صدا آمد: حسام! حسام! محمدرضا را میان آن جمعیت پیدا کردم! دویدم به سمتش و بغلش کردم. نمی‌توانستم حرف بزنم و حالم را توصیف کنم... به جمع هیئتشان اضافه‌شدم و به سمت محل اسکانشان حرکت کردیم...

  

سه غم آمد به جانم هر سه یک بار

غریبـی و اسیـری و غـم یـار

غریبـی و اسیـری چـاره دارد

غـم یـار و غـم یـار و غـم یـار ...

 

قصه‌ی وصال را توان و رخصت شرح نیست. تمام سفرنامه را نوشتم تا برسم به این روضه ها. تا شما هم شریک شوید در حلاوت سفر بنده. خدا قسمتتان کند. خدا قسمتتان کند و خودتان از نزدیک ببینید چه اتفاقی در حال رخ دادن است. خدا این میدان عظیم جاذبه را قسمتتان کند... از اینجای داستان به بعد را نه من٬ نه هیچکس دیگر نمیتواند توصیف کند و حق مطلب را ادا. ببخشید به بزرگواری خودتان.

 

 



 
 
زمستانی که بهار شد....
 

 

 

 

وَمِن آیَاتهِ أَن خَلَقَ لَکُم مِّن أَنفُسِکُم أَزوَاجًا

لتَسکُنُوا إِلَیهَا وَجَعَلَ بَینَکُم مَّوَدَّة وَرَحمَة

إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لّقَوم یَتَفَکَّرُونَ

 

و از نشانه های قدرت اوست که برایتان از جنس خودتان همسرانی آفرید

تا به ایشان آرامش یابید ، و میان شما دوستی و مهربانی نهاد

در این عبرتهایی است برای مردمی که تفکر می کنند

روم/۲۱

 

....................................

التماس دعا.

 

 


 
 
لبیک / این کاروان به کجا می‌رود...؟
 

 

 

توی تاریخ نوشته‌اند اولین زائر اربعین امام حسین(ع)، جابر‌بن‌انصاری بوده‌است. در اولین اربعین امام. یعنی در همان سال ۶۱. بعد از آن هم بزرگان و مراجع عالی‌قدری٬ این سنت را ادامه میدهند. برای آن دسته از سندجویان-که حکما با سند هم قانع نمیشوند- احادیث بسیارند برای نشان‌دادن فضیلت انجام این فریضه. در گوشه‌و‌کنار تاریخ که تورقی میکنی، می‌بینی این سفر مدتی به فراموشی سپرده میشود و بعد، توسط بزرگانی احیا میشود. یکی از همین فراموشی‌های تحمیلی را خودمان درک‌کرده‌ایم. زمان صدام، مردم به صورت مخفیانه این سفر را انجام میدادند. هرچند تعدادشان قلیل بوده‌است. اما بعد از پاشیدن حکومت صدام، کم‌کم این سفر در ذهن‌های مردم پررنگ میشود و هرسال، پرجمعیت‌تر از سال پیشش، برگزار میشود. رفته‌رفته موکب‌ها راه‌اندازی میشوند و شرایط مهیای یک جمعیت ده‌ها میلیونی میشود.

بارها شده‌بود در طول پیاده‌روی با خودم حدیث‌نفس میکردم: جمعیت رو نیگاه! عظمت رو نیگاه! این‌همه آدم... این‌همه عقیده و این‌همه زندگی... این‌همه حاجت و این‌همه نیاز... این جمعیت با این اعتقاد و غیرتی که روی امام حسین(ع) دارند، میتونند دنیا رو بگیرند! میتونند دنیا رو بگیرند واقعا! داره یه لشگر پایه‌ریزی میشه؟!

چه اتفاقی داره میفته توی این سفر...

چه اتفاقی دارد می‌افتد در این سفر... خیل جمعیت، دارد فقط به سمت یک شهر میرود؟ این همه شهر در دنیا. دارد به دیدن یک آدم یا یک رهبر یا یک مقام دینی یا سیاسی میرود؟ به دیدن یک مزار میرود که صاحبش صدها سال پیش کشته‌شده‌است؟ چه جاذبه‌ای، چه مغناطیسی این جمعیت را راهی کرده‌است... چه عاملی باعث شده‌است آن پیرمردِ دست‌به‌کمر‌گرفته، اینچنین با پای برهنه قدم برمیدارد... یا آن جوان سرطانی که توصیه‌های پزشکانش را نشنیده‌گرفته و محاسبات همه را به‌هم‌زده و عزم این سفر را کرده‌است... این کشش چیست! این جاذبه از چیست! این رود خروشان و زلال، به چه دریایی قرار است برسد...

نوشته‌اند آن زمانی که منجی عالم، به دیوار کعبه تکیه میزند و میخواهد ظهورش را علنی کند، ندایش اینچنین در عالم پخش میشود: اَلا یا اَهلَ العالَم اِنّ جدّی الحسین قَتَلوهُ عطشاناً... یعنی خودش را با جدش معرفی میکند. از جدش میگوید و از عاشورا. یعنی در معرفی کردنش هم روضه میخواند که جدم را تشنه کشتند... قربان آن قلب محزونی که هرچه میگوید، کنارش روضه‌ای نهفته‌است. حالا کمی دقیق‌تر که بشوی، برایت سوال پیش می‌آید که مگر آن زمان همه حسین را میشناسند که صاحب‌الزمان اسمش را می‌آورد؟ جواب سوال را میدانی اما دلت راضی نمیشود. آخر چطور میشود که همه‌ی دنیا حسین را بشناسند! حالا بر سفر اربعین تامل میکنی...! سفری که این تعداد مسافر دارد و رسانه‌ها خبرش را مخابره میکنند و دارد ثبت جهانی هم میشود! تمام سوالاتی که بالاتر مطرح شد، به اذهان انسانهای آزاده خطور میکند و بعضیشان دنبال جواب میروند و در نهایت، گرد و غبار باطل کنار میرود و گوهر حسین، نمایان میشود... چه اتفاقی دارد می‌افتد در این سفر! حالا میشود فهمید که در کنار همه‌ی نیت‌های زائران، در کنار همه‌ی حاجت‌خواستن‌ها، در کنار همه‌ی روو‌ کم‌کنی‌ها برای داعش، در کنار همه‌ی محبت‌ها، این جمعیت دارد به شناخت اباعبدالله کمک میکند... به ظهور حجت... به تشکیل آرمان شهر شیعی....

 

 

......................................

ان‌شاءالله ادامه دارد...

 



 
 
لبیک / فسیروا فی الارض...
 

 

 

شاید تمام کسانی که به این سفر مشرف شده‌اند، در کنار همه‌ی خوش‌گذشتن‌ها و سختی کشیدن‌های شیرین و معنویت سفر و خاطرات گوناگون، این نکته تماما گوشه‌ی ذهنشان بوده‌باشد که گردش روزگار را بنگر! دور نیست دورانی که استبداد و دیکتاتوری صدام، آتش زده‌بود بر جان و زندگی مردم عراق و کشورهای دیگر. دور نیست دورانی که این کشور، یکی از قوی‌ترین و مجهزترین ارتش‌های دنیا را داشت. با حمایت آمریکا و عربستان و کویت، با کمک‌های تسلیحاتی گسترده فرانسه و ارسال قطعات هواپیما از سوی آلمان، با کمک‌های آموزشی توسط شوروی سابق، اسپانیا، سوئیس و یوگسلاوی سابق، ارتش عراق در اوج اقتدار بود! دور نیست وقتی که صدام میگفت ظرف دو ساعت تهران را فتح میکند اما با جوانانی روبه‌رو شده‌بود که قدرت ایمانشان، کوه را خرد میکرد و ایستادگی مردانه‌شان، هرکسی را متحیر. اما بد نیست خاطرمان بیاید که صدّامیان حالا کجا هستند؟! خاطرمان بیاید با چه کیفیتی از این دنیا رفتند؟! آن وقت بد نیست بیشتر فکر کنیم و یادمان بیاید ره‌بر ما با چه کیفیتی از دنیا رفت! ره‌بری که جمعیت حاضر در مراسم فوتش، بیشتر از جمعیت مراسم استقبالش بود...

مطمئنم اکثر زائران امسال به همین موضوع فکر میکردند. چراکه امسال نمادهای حضور ایران و رهبران سیاسی‌اش بیشتر هم شده‌بود. چه بسیار بودند کوله‌هایی که با عکس امام و ره‌بر تزیین شده‌بودند. جالب آن‌که کوله‌ای نبود که تصویر نوری مالکی یا ره‌بران خودشان بر آن باشد! اما چه زیاد بودند تابلوهای بزرگی که در مسیر، توسط دولت یا سازمان‌های عراق نصب شده‌بودند که عکس آیت‌ا... سیستانی و امام و سایر شخصیت‌های ایرانی در آن مشخص بود. چه قدر دیدن تصاویر حاج قاسم سلیمانی در جای‌جای سفر، شیرین بود! چقدر انتخاب دکتر قالیباف به عنوان شهردار کربلا شیرین بود! فرماندهان سپاه ایران در جنگ با عراق، حالا شده‌بودند فرمانده لشگر عراق و شهردار شهر کربلا! چه کسی میتواند چشمش را به روی این حقایق ببندد! آن زمان میگفتند: کربلا کربلا، ما داریم می آییم! و دیدیم رسیدند به آنجا هم! حرف دیگری هم میزدند که برای تحققش روزشماری میکنیم: راه قدس، از کربلا می‌گذرد....

با یکی از برادران عراقی همکلام شده‌بودم. میگفت حکومتشان را قبول‌ ندارد. میگفت حکومتشان حرام است و ظالم است. میگفت تا بوده٬ همین بوده. این مردم در تمام طول تاریخ ظلم دیده‌اند و انگار قرار نیست وضعیت عادی و آرامی ببینند. میگفت فقط امام زمان باید بیاید! از او درباره‌ی ایران پرسیدم. با حرارت خاصی شروع به تعریف و تمجید کرد. صدایش را بالا برده‌بود و معلوم بود از ته قلبش سخن میگوید. میگفت ره‌بر و قاسم سلیمانی "علی رئوسنا" هستند! این جمله را چندین‌بار دیگر هم در طول سفر شنیدم. از جوانها بیشتر. با یکی از همین جوان‌ها همکلام شده‌بودیم. از حال ره‌بر می‌پرسید. میگفت در فیس‌بوک دیده ایشان در بیمارستان بوده‌اند و نگران حالشان بود. داشتم به این فکر میکردم که پدران ما روزی به عنوان دشمن، روبه‌روی همدیگر قرار گرفته‌بودند و حالا ما، روبه‌روی هم، از وضعیت و حال ره‌بر مشترکمان حرف میزدیم!

پرنده‌ی خیالم را پرواز داده‌بودم. به حکومتی فکر میکردم که به دست من و آن جوان عراقی باید پایه‌ریزی شود. به دست همین‌هایی که به سفر اربعین آمده‌بودند. به دست همین جمعیت ده‌ها میلیونی که سر و تنشان را برای حسین زمان می‌دهند. راستی مگر این سفر، چیست جز برافراشتن پرچم حسین‌بن‌علی؟ چیست جز برافراشتن پرچم حسین زمانمهدی موعود؟! لشگر امام زمان را نمی‌بینید؟! امت شیعه را نمی‌بینید که به انتظار آن حاضر و ناظر، نه مانند آنان که فقط به دعا نشسته‌اند، که مانند مسلم‌بن‌‌عقیل، سعی در پایه‌ریزی حکومت جهانی صاحب‌الزمان را دارند؟!

آسمان بیابان، پر از پرنده شده‌بود. پرندگان خیال من و زائران امت واحده. امت شیعه. امتی که أَشِدَاء عَلى الْکُفَارِ هستند و رُحَمَاء بَیْنَهُمْ. آرمان‌شهر شیعی که در آن، جغرافیا محلی از اعراب ندارد...

 

 

 ......................................

ان‌شاءالله ادامه دارد...

 



 
 
لبیک / دل‌های نرم
 

 

 

چای را که خوردم اذان مغرب شد. کمی جلوتر رفتم تا برای نماز، موکب خلوت‌تری پیدا کنم. شارژ گوشی‌ام هم تمام شده‌بود و باید به برق میزدم. هرچند آنتن وجود نداشت وسیمکارت نداشتم و مداحی هم روی گوشی‌ام نداشتم، اما احتمال میدادم شاید آنتن بیاید. همچنین دوربین گوشی را برای ثبت کردن بعضی تصاویر لازم داشتم. به خاطر همین موکبی را انتخاب کردم که برق داشته‌باشد. درون موکب اکثرا عراقی بودند و با هم آشنا بودند. وسط چادر، یک جا خالی مانده‌بود. کوله‌ام را زمین گذاشتم و به پریز برق نگاهی کردم. یک ضبط‌صوت شارژی به آن وصل بود. یکی از جوان‌ها با اشاره به من فهماند که سیمش را از برق دربیاورم و گوشی خودم را به آن بزنم. فکر کردم ضبط‌صوت باید برای خودش یا آشنایش باشد. گوشی را به شارژ زدم و کنارش ایستادم به نماز.

تکیه داده‌بودم به دیوار که فهمیدم میخواهند شام بدهند. تازه یادم آمده‌بود چقدر گرسنه هستم! داشتند سفره را پهن میکردند که یکی از جوانها به پریز نزدیک شد و با دیدن گوشی من، با عصبانیت به دوستانش گفت چه کسی ضبط‌صوتش را از برق درآورده؟! قبل از اینکه دوستانش پاسخش دهند، به او گفتم: انا اخی! با اخم و تشر بهم فهماند بدون اجازه نباید از برق میکشیدی‌اش! آمدم بگویم آن جوان بهم اجازه‌‌داد، که دیدم شاید تشنج ایجاد شود و آن بنده‌خدا هم خجالت بکشد. لبخندی زدم و آرام گفتم: عفوا اخی! موبایل، شارژ خلاص! کمی نرم شد. چهره‌اش دیگر اخمو نبود. آمد نزدیک و به موبایلم نگاهی انداخت و دید چند‌درصد بیشتر شارژ نشده‌است. گفت: لا مشکل لا مشکل! ضبطش را برد آن طرف چادر و به برق زد. سفره را انداختند و کنار هم نشستیم. غذا را که به دستش دادند، اول برای من گذاشت، بعد برای خودش. چشمم به پارچ آب افتاد که وسط سفره‌بود و دستم نمیرسید و رویم نمیشد از وسط جمع عراقی‌ها بردارمش! تا فهمید آب میخواهم به دوستش اشاره‌کرد که پارچ را به دستم برسانند. حواسش جمع بود که اگر چیزی خواستم برایم مهیا کند. سری دوم شام را هم که آوردند، کلی تعارف زد که بردارم اما سیر شده‌بودم و باید راه می‌افتادم. خداحافظی کردیم و از چادر خارج شدم.

یکی دو ساعتی که راه‌رفتم، به خاطر جمعیت زیاد، موکب‌ها پر شده‌بودند. البته هوا هم آنچنان سرد نبود و میشد در بیابان خوابید. کیسه خوابم را روی موکتی که در بیابان پهن شده‌بود باز کردم. کلاهم را به سرم گذاشتم و کاپشنم را هم پوشیدم. درون کیسه‌خواب رفتم و زیپش را تا بالا کشیدم. زیر سرم سفت بود. زیپ را باز کردم و کوله را باز کردم و لباسی برداشتم و تا کردم و زیر‌سرم گذاشتم و دوباره زیپ را بستم. همه‌چیز خوب بود. آسمان هم پر از ستاره بود. در این حال‌و‌هوا، صدای پای زائران، گوش‌نوازترین صدای دنیا شده‌بود. صدای خیش‌خیش سبدهایی که باخودشان میکشیدند... صدای مداحی‌هایی که از دور می‌آمدند..صدای عراقی‌هایی که هلابکم یا زوار میگفتند... صدای طبل... صدای سنج... صدای سینه‌زنی... صداهایی آشنا و غریب که دور و نزدیک میشدند... یادم افتاد چقدر خسته‌ام و چقدر خوابم می‌آید...

صبح که از خواب بیدار شدم، هوا تقریبا روشن شده‌بود. ترسیدم نمازم قضا شود. سریع از کیسه‌خواب بیرون آمدم و با آبی که در کوله‌ام داشتم وضو گرفتم. بدنم به لرزه افتاد... هوا، ناجوانمردانه سرد شده‌بود! نماز را در حالی خواندم که تمام بدنم میلرزید. بعد از نماز سریع حرکت کردم تا گرم شوم و لرزه‌ام تمام شود. چند استکان چای هم خوردم که خدا را شکر گرمم کرد. از آن حالم یک عکسی گرفته‌ام که هر وقت می‌بینمش خنده‌ام میگیرد...!

 

 

....................................

ان‌شاءالله ادامه دارد...

 



 
 
لبیک / یک بیابان تنهایی
 

 

 

تنها که باشی، منتظر کسی هم نیستی حکما. آقای خودت هستی. هرچه بخواهی توقف میکنی و هرچه هم بخواهی راه میروی. اما همسفر هم خوب است. همسفر تو را راه می‌اندازد. همسفر همان است که پشتت به او گرم است. با بودن او کمتر خاطرت حزین میشود و کمتر دلت تنگ میشود. همسفر، همدلی است که سفر را برایت آسان میکند و راه را کوتاه. سفر را همسفر باید. برای من همسفری نبود. البته ملالی هم نبود. چه بسا به این تنهایی نیاز داشتم. به چند روز خلوت نیاز داشتم. حتی افراد آشنایی سر راهم قرار گرفته‌بودند که از هرکدام به حکمتی جدا شده‌بودم. جدا افتاده‌بودم میان خِیل جمعیتی که در بیابانی لم‌یزرع، همه، به سمت کربلا در حال حرکت بودند. به هر موکبی می‌رسیدم، سری می‌چرخاندم به امید اینکه شاید آشنایی ببینم. هر کجا استراحت میکردم، به مردم چشم میدوختم و چهره‌های دوستانم را در میانشان جست‌وجو میکردم. با خودم کلنجار میرفتم که اگر کسی را پیدا کنم خوب است یا بد است. یادم هست که یکجا با خودم به این نتیجه رسیدم که گشتن را رها کنم و راهم را ادامه دهم...!

تنها بودم. اما افرادی تماما در کنارم بودند. حسشان میکردم و با هیچ دلیل عقلانی و محکمی نمیتوانستم اثباتشان کنم. چه زیاد بودند عزیزانی که دلهایشان را به دستم داده‌بودند تا به کربلا برسانم. سعی کردم  این امانتی‌ها را در تمام طول مسیر حفظشان کنم. یادشان باشم. در اذکاری که میگفتم شریکشان میکردم. ستون به ستون به نیت آنها قدم بر میداشتم. بعضی از زائران را که نگاه میکردم، به علت شباهتشان، یادشان می‌افتادم. این اتفاق، در سفرهای مشهد هم برایم زیاد پیش می‌آمد...

حدودا نیم‌روز بود که از نجف حرکت کرده‌بودم. میخواستم شب جمعه در کربلا باشم. به همین خاطر قسمتی از مسیر را با ماشین رفتم. حدود ۱۰ کیلومتر یا کمتر. نزدیک‌های غروب بود. با محاسباتی که انجام داده‌بودم، اگر با سرعت معمولی بین دو ستون را راه میرفتم، چهل ثانیه طول میکشید. و با توجه به اینکه حدود هزار و ششصد ستون از نجف تا کربلا وجود دارد، با این سرعت نمیتوانستم شب جمعه در کربلا باشم. سرعتم را بیشتر کردم. اما با توجه به سنگینی کوله و خستگی شانه و کتف نمیتوانستم ادامه دهم. ماشین‌ها از کنار جاده میگذشتند. تصمیم گرفتم دوباره ماشین بگیرم. راهم را به سمت باند ماشین‌رو کج کردم. اما کمی با خودم کنار نیامدم. محاسبات عقلانی‌ام را کنار زدم و دوباره به مسیر پیاده‌روی برگشتم و با خودم زمزمه میکردم: قراره سختی بکشی دیگه... در همین حالات به موکبی رسیدم که نوای مداحی‌اش را بلند کرده‌بود. مداحی، آشنا بود...

کنار تو بین این تیر و نیزه ها/ نشستم و گم کردم راه خیمه‌ها/ بیا دم آخر با من نفس بکش/ نفس بریدم/ نفس بریدم/ نفس بریدم با تو بین گریه‌ها/ به روی دستم دست و پا نزن/ تن تو مونده روی دست من/ شکسته‌سر تو، دل‌شکسته من/ تن تو مونده روی دست من...

غروب بود. خورشید در افق٬ با اکراه از دیدگان زائران ناپدید میشد. غروب بود و به یاد غروب علقمه، صورت زائران خیس از اشک شده بود. غروبی که دیگر هیچوقت برای حسین(ع) و اهل حرمش طلوعی نداشت. همان اهل حرمی که پشت و پناهشان ماه بنی‌هاشم بود. همانهایی که چشم و چراغشان ماه بنی‌هاشم بود. همانهایی که ناظر میدانی بودند که حسین(ع)، با کمری خمیده از آن بازمیگشت... چه صحنه‌ی تلخی... چه اتفاق عظیمی... اینگونه که او برمیگردد، یعنی برادرش را جا گذاشته‌است... آه از این بلا... آه از این جدایی... اهل حرم را بگو نماز آیات به جای آورند... ماه گرفته شده در علقمه...

خستگی دیگر معنایی ندارد وقتی یاد مصیبت حسین(ع) می‌افتی. اصلا آدم خجالت میکشد بگوید شانه‌ام درد میکند. بگوید کتفم درد میکند. بگوید پایم درد میکند در حالی که کفش ِ خوبی به پایش دارد و پایش برهنه نیست. درحالی که دارد روی آسفالت راه می‌رود و خبری از تیغ و خار مغیلان نیست. اصلا آدم خجالت میکشد خسته‌شود درحالیکه آب به رویش بسته نیست. خجالت میکشد بگوید غریب و بدون همسفرم، درحالی که این همه زائر، در کنارش هستند و خبری از دشمن و تازیانه و زنجیر نیست... خبری از غارت و فریاد و دود و آتش نیست... خبری از...

روضه‌ام گرفته بود دم غروبی.

 

 

.........................................

ان‌شاءالله ادامه دارد...

 



 
 
لبیک / هلابیکم یا زوار
 

 

 

(یک توضیح کوتاه: تا اینجا به شیوه‌ی زمانی سفرنامه نوشته‌ام. یعنی با زمان جلو رفته‌ام و با زمان پیش آمده‌اید. اما هرچه فکر کردم، دیدم خاطرات و توصیفات مسیر پیاده‌روی تا کربلا را نمیشود اینطور نوشت. از حالا، جسته وگریخته وموضوعی مینگارم. باشد که مقبول حق وشما قرار گیرد...)

 

 

اصولا نیمرو همه‌جا یک مزه دارد! یعنی شما با کمترین امکانات٬ شامل ماهیتابه و روغن و تخم مرغ و نمک، میتوانید نیمرو بپزید و به عنوان وعده‌ای غذایی٬ آن را میل کنید. اگر کسی گفت جایی نیمرو خوردیم و خیلی خوشمزه بود و فلان و بهمان، میشود فهمید او در شرایط خوب و دلپذیری نیمرو خورده‌است نه اینکه نیمرو چیز خاصی بوده‌‌باشد! حالا من اگر به شما بگویم در اوایل مسیر پیاده‌روی، یک نیمرویی خوردم که به عمرم نخورده‌بودم باور میکنید؟! نان تازه‌ی عربی، تخم‌مرغ‌های محلی و غیر‌مکانیزه، روغن حیوانی، ادویه مخصوص و دستان پر‌محبت یک جوان عراقی، از همین نیمروی ساده لحظاتی را برایم پدید آورد که در اولین کیلومترهای حرکت، تلخی ِ نبودن همسفر و گرسنگی ِ چند ساعته‌ام را جبران کرد. یک مزه‌ی دیگری بود حقا. کمی جلوتر رفتم و یکی از موکب‌های چایی ذغالی را انتخاب کردم و ایستادم به نوشیدن چایی عراقی. غلیظ و پر از شکر! یک تلفیقی از تلخی بی‌پایان و شیرینی! همه در استکان‌های کمر باریک، با نعلبکی. همشان هم٬ تشتی از آب کنارشان دارند که بعد از نوشیدن چای توسط زوار، استکان را درون آن میشویند و آبش را دوباره درون همان تشک برمیگردانند! جماعتی را که با بهداشت رابطه‌ی قوی و مستحکمی دارند، خوش نیاید این امور! شاید هر روز حدود ده تا بیست استکان چای میخوردم.

مسیر پیاده‌روی٬ شامل چند باند ماشین‌رو است که دو باند از چهار باند، مخصوص زائران کربلاست. در کنار یکی از این دو باند٬ موکب‌های مختلف با خدمات مختلف حضور دارند که اکثرشان غذا و میان‌وعده توزیع میکنند. موکب‌های استراحت هم تا بخواهید وجود دارد. عراقی‌ها اعتقادات خاصی برای پذیرایی از زائر امام حسین (ع) دارند. کنار موکب هایشان می‌ایستند و دستت را میگیرند و به سمت غذایشان میبرند تا تو از آن بخوری و به زندگی آنها برکت دهی. به سمت موکب و خانه‌‌هایشان میبرند تا تو در آنجا استراحت کنی و فضای خانه‌شان را از نفست پر کنی تا زندگی‌شان روح تازه‌ای بگیرد. هرکه این مسیر را میرود، جمله‌ی "هلابیکم یا زوار... هلابیکم یا زوار..." را دیگر یادش نمیرود. یعنی: ای زائران حسین(ع)! خوش آمدید...

یکی از همین‌ها، کنار موکبش ایستاده‌بود و مثل ابر بهار اشک میریخت. گریه‌اش دیگر به هق هق رسیده‌بود. دلیلش را از زبان خودش بشنوید: یک سال زحمت کشیدم و پول حلال درآوردم. به عشق اینکه اربعین برسه و موکب راه بندازم و زائران امام حسین رو تکریم کنم. ولی از صبح تا حالا هیچکس بهم محل نمیذاره. دست هرکسی رو میگیرم و بهش میگم بیاد یه چیزی خونه ما بخوره، میگه دیرم میشه، باید برسم کربلا. امام حسین نگاهش رو از روی ما برداشته... مولا نوکرش رو نپذیرفته... این ها را میگفت و گریه میکرد. چند نفری که کنارش بودند با دیدن این صحنه منقلب شده بودند. با افتخار اعلام آمادگی کردند تا به خانه‌ی او بروند. مرد نگاهی به آنها انداخت. باز هم گریه کرد... این بار اما از روی خوشحالی...

پیرزنی دولا شده‌بود و به نظر می‌آمد زیر پای زائران دنبال چیزی میگردد. نگران شده‌بودم که نکند میان خیل جمعیت تنه‌ای به بدنش بخورد. کمی که نزدیک‌تر شدم، فهمیدم دارد چه میکند. شیشه‌ای به دستش گرفته‌بود و خاک روی زمین را درون آن میریخت. آن هم نه هر خاکی! خاکی که پای برهنه‌ی زائری از روی آن گذشته‌باشد... اعتقاد دارند این خاک، شفاست.

یکی دار و ندارش را آورده بود وسط، یکی عبایش را انداخته بود میان راه تا زوار از رویش رد شوند، یکی مشت و مال میداد، یکی دمپایی‌های پاره شده را میدوخت، یکی بر سر پسرش داد میزد که پشت به زائران نشسته‌است و دارد بی‌ادبی میکند...

یکی هم کمی آن طرف‌تر، یکه و تنها، وسط بیابان، چفیه‌ای سبز رنگ به روی سر انداخته بود و سر به زیرافکنده و آرام آرام، قدم میزد... شانه‌هایش میلرزیدند... چند قدمی راه میرفت و چند لحظه‌ای می‌ایستاد... نگاهی به جلو می‌انداخت و صورتش را پاک میکرد و دوباره راهی میشد... کسی چه میدانست... شاید به زیارت جدش میرفت...

 

 

........................................

ان‌شاءالله ادامه دارد...

 

 


 
 
لبیک / حیرانی (۳)
 

 

 

باران‌های نجف به سنگینی‌اش معروف است. گویی هر قطره‌اش معادل چند قطره باران معمولی باشد! آنچنان محکم و با تشر به صورتت میخورد که دردت می‌آید! سرعتش هم زیاد است و میخواهد زودتر به زمین برسد. خواب‌وبیدار بودم که متوجه شدم کم‌کم دارد باران می‌بارد. به پهلو خوابیدم تا اگر هم شدید شد، به صورتم نزند. پهلویم کمی درد گرفته‌بود چون زیرانداز نرمی نداشتم. فکر میکنم نیم ساعتی به خواب رفتم اما از شدت یکی از قطره‌های باران، از خواب پریدم. فهمیدم دوباره به سمت آسمان خوابیده‌ام. در نور چراغ خیابان، قطره‌های باران تصویر زیبایی درست کرده‌بودند. دراز بودند و این نشان از سنگینی‌شان بود شاید. دوباره به خواب رفتم و دوباره بیدار شدم و دوباره...

فکر میکنم حدود ساعت سه نصف‌شب بود که بیدار شدم و دیدم همسفر٬ بالای سرم ایستاده و وسایلش را جمع کرده. فهمیدم مستاصل شده و نمیداند چه کار کند. هوا هم سرد شده بود. به او گفتم جایی پیدا کند که سقف داشته باشد، بعد از نماز صبح از همین جا راه می افتیم. انقدر خسته‌بودم که منتظر جوابش نشدم و چشمانم، بسته شدند... نیم ساعتی به نماز صبح مانده‌بود که بیدار شدم. کمی زمان گذشت تا فهمیدم کجا هستم! آدمهایی که دیشب کنارم خوابیده‌بودند، همه رفته‌بودند و آب باران، خاک‌های اطرافم را گل کرده‌بود. سرم را چرخاندم تا همسفر را پیدا کنم. او هم نبود. به هر زحمتی بود کیسه‌خواب را در پلاستیکش فرو کردم. دستم سرخ و سِر شده بود و ناخنم به خاطر فشار زیادی که به کیسه خواب آورده بودم کمی برگشته‌بود. کوله را برداشتم و به حسینیه‌ای که کنارم بود رفتم. خدا را شکر کمی خالی‌تر شده‌بود و امکان نشستن داشت. تا اذان کمی خلوت کردم. از امیرالمومنین اذن گرفتم که به نیت رضایت خدایش و پسرش حسین(ع)، تا کربلا پیاده بروم و مشکل خاصی هم پیش نیاید. تسبیحات گفتم و نماز را خواندم. همسفر، همچنان نبود و مطمئن شدم جای دورتری رفته است. دیشب می‌گفت می‌خواهد با ماشین تا نزدیکی کربلا برود. به همین خاطر با خودم گفتم حتما راه خودش را پیدا میکند و من باید به دوستانم و قرارمان بپیوندم. به سمت شارع الرسول، همان خیابانی که آقای کبریایی قرار گذاشته‌بود رفتم.

خنده‌ام گرفته‌بود! ازدحام جمعیت به حدی بود که مردم مانند رود، بدون اختیار خودشان این طرف و آن طرف می‌رفتند. آن‌وقت ما چطور میتوانستیم همدیگر را پیدا کنیم! با این حال نیم ساعتی ایستادم و وقتی مطمئن شدم نمیتوانم پیدایشان کنم، برگشتم. کوله ام به حدی سنگین بود که میخواستم به یکی از هتل‌ها بسپارمش و چند روز دیگر که از کربلا برمیگشتم آن را پس بگیرم. چند هتل پرس‌وجو کردم و کسی قبول نمیکرد. حتی به ذهنم رسید کوله را بگذارم و بروم! اما هم کیسه‌خواب و هم کوله قرضی بودند و درست نبود این کار را بکنم. با کوله‌ام کنار آمدم و گفتم: باهات کنار اومدم، باهام کنار بیا و اذیت نکن. حالا که همسفری ندارم، تو همسفر خوبی باشبا حرم مولا وداع کردم و به سمت قبرستان وادی‌السلام، جایی که پیاده‌روی آغاز میشد حرکت کردم. نزدیک سردر آنجا بودم که صدایی آشنا بلند شد: "حسام!" آقای کبریایی بود! حسین آقا (از کاکنان مدرسه) هم بود. از خوشحالی بال درآوردم! سلام و احوال پرسی کردیم و قرار شد با هم حرکت کنیم. اما آقای کبریایی گفت می رود ساکش را بیاورد. گفت بیست دقیقه دیگه همین جاست! با حسین آقا رفتند و من به انتظارشان کنار یک حلواپزی ایستادم و به جماعتی نگاه میکردم که راهی مسیر پیاده‌روی میشدند. کوله‌ام بسیار سنگین بود. تصمیم گرفتم چند بسته از آجیل‌هایی که داشتم را بین زوار پخش کنم تا هم ثوابی به خانواده برسد، هم کوله‌ی من سبک شود، هم مردم قوتی بگیرند اول صبح. بسته‌ی اول را باز کردم و چند دقیقه بیشتر نگذشت که تمام شد! البته در کمال آرامش. چون این نذری دادن‌ها در آن محیط کاملا عادی و تعریف شده‌بود. بسته‌ی دوم را هم باز کردم و بقیه را گذاشتم برای ادامه‌ی سفر.

نیم ساعت گذشت. کم‌کم داشتم خسته میشدم. هم از کوله، هم از انتظار، هم از آن مداحی عربی که زیر‌صدایش تکنو گذاشته بودند! این از همه بیشتر خسته‌ام کرده بود. اما همسفری با چند نفر از دوستانم می ارزید به این انتظار... اما گویا خدا طور دیگری میخواست. یک ساعت و نیم منتظر ایستادم و در نهایت تصمیم گرفتم تنها حرکت کنم. لحظه‌‌ی سختی بود. تصمیم سختی بود. اما میدانستم حکمتی دارد. حرکت کردم به سوی مسیر و سفری که از ادامه‌اش هیچ دیدی نداشتم... (بعدا آقای کبریایی برایم تعریف کرد که گم شدند و جمعیت به طرف دیگری بردشان و چند ساعتی طول کشید تا سر قرار رسیدند...)

 

 

..................................

ان‌شاءالله ادامه دارد...

 

 


 
 
لبیک / حیرانی (۲)
 

 

 

از مینی‌بوس پیاده‌شدیم و نمیدانستیم کجاییم. اولین کاری که با حمیدرضا(همسفر) به ذهنمان رسید، این بود که برویم از یکی از مغازه‌هایشان سیم‌کارت عراقی بگیریم چون خط همراه اول به کلی آنتن نمیداد. چرایش را تا الان هم نفهمیده‌ام. فقط این را فهمیده‌ام که عامل بسیاری از گم‌شدن‌ها در سفر امسال همین بود. از چند هفته پیشش پیامک زده‌بودند که طرح ویژه‌ای برای رومینگ در عراق دارند و قیمت‌ها خوب است و غیره. به اطمینان همان، در فرودگاه سیم‌کارت عراقی نگرفتیم. اما حالا برای زنگ‌زدن به خانواده و پیدا کردن دوستانمان، احتیاج به سیم‌کارت داشتیم. از چند مغازه سراغ سیم‌کارت را گرفتیم و همان موقع فهمیدم تمام سیم‌کارت‌های موجود به فروش رفته‌اند! کمی نگران ِ نگرانی خانواده شده‌بودم. به خیابان شارع‌الرسول وارد شدیم و گنبد حرم امیرالمومنین معلوم شد...

از پرده چو روی دلبرم ظاهر شد

معشوق به پیشِ چشم ِ دل نادر شد

ای دل تو بدان مجوزِ عشق و جنون

با عشق محمد و علی صادر شد

شلوغی، همان خلوت مورد نیازم را بی‌رحمانه کنار زده‌بود. دلم برای مردمی که برای خواب، گوشه و کنار خیابان‌ها و کوچه‌ها جا انداخته‌بودند میسوخت. جمعیت آنقدری زیاد بود که غیر قابل توصیف باشد! همسفر، بار اولش بود به عتبات عالیات مشرف میشد و از چهره‌اش معلوم بود با مسائل غیرمنتظره‌ای روبه‌رو شده‌است که جمعیت زیاد، یکی از این مسائل بود. کوله‌ام روی دوشم سنگینی میکرد. نزدیک حرم شده‌بودیم. به حمیدرضا گفتم وسایل را بگذارد پیش من و اگر میتواند برود داخل حرم و زیارتی بکند و برگردد تا جایمان عوض شود. تا وقتی بیاید، به جمعیت نگاه میکردم. به مردمی که چهره‌شان خسته بود اما دلشان زنده. به پیر و جوان. به کوچک و بزرگ. به تهرانی و شهرستانی و ایرانی و عراقی و پاکستانی و کانادایی و غیره! یک نوجوان ایرانی آمد کنارم و معلوم بود خسته‌بود. گفت رفته داخل حرم و توانسته زیارت کند. میگفت خیلی سعی کرده دستش به ضریح برسد و آخر هم رسیده و زیارت کرده‌است. اما پدرش نتوانسته دستش به ضریح برسد و زیارت نکرده است. داشتم فکر میکردم که حالا مگر کسی دستش نرسد، زیارت نکرده‌است؟! اما به زبان نیاوردم. حتی اگر تفکرش هم غلط باشد، با شور و شوقی که او داشت و با حبی که از قلبش بیرون می آمد، من عاقل چه میفهمم! شاید من هزاری هم زیارت‌نامه بخوانم و عرض ارادت کنم و نرسم به آن محبتی که او با گرفتن ضریح نشانش میدهد! اینجا عقل را باید گذاشت کنار...

همسفر آمد و گفت نتوانسته داخل حرم برود و فقط در صحن بوده. منصرف‌شدم و چون روزهای آخر سفر را میخواستم نجف باشم، به سلامی بسنده‌کردم و رفتیم به دنبال سیم‌کارت و جایی برای خواب. سیم‌کارت پیدا نشد اما به یک گروه جوان ِ بامعرفت روو انداختیم تا موبایلشان را قرض‌دهند. یکیشان بی‌هیچ منتی موبایل را در اختیارمان گذاشت و ما هم فقط با خانه تماس گرفتیم و گفتیم رسیده‌ایم نجف. همین! اگر رویم زیاد بود، دوستانم را هم پیدا میکردم. موبایل را به آن بنده‌خدا پس دادم. خیلی اصرار کرد که اگر میخواهم،به کس دیگری هم زنگ بزنم. جوانمردی بود برای خودش...

عباسعلی شاهانی بیاید دفتر گمشدگان. حسین فرامرزی بیاید دفتر گمشدگان. خانم بتولی! خانم بتولی بیاید دفتر گمشدگان که کاروانش منتظرش هستند. پسربچه‌ای به نام هادی گمشده است. اگر پیدایش کردید، خانواده‌اش سخت نگرانش هستند. محسن خدادادی بیاید دفتر گمشدگان. حاج‌علی‌آقا! بیا ما منتظریم میخواهیم حرکت کنیم. حاج خانم سزاواری بیاید دفتر گمشدگان...

بلندگوی حرم، تماما و بدون وقفه گمشدگان را صدا میکرد تا بیایند به دفتر گمشدگان. واقعا وقفه‌ای نداشت و اذیت کننده‌بود. در کنار حرم امیرالمومنین، به جای پخش مناجات و ادعیه و قرآن، فقط صدای داد‌زدن‌های پشت بلندگو به گوش میرسید که بعضی وقتها، مردم میکروفون را میگرفتند و خودشان گم‌شده‌شان را صدا میزدند! از کنار مردمی که در خیابان و در جوار حرم خوابیده‌بودند رد شدیم و به نزدیکی باب‌الساعه رسیدیم. یک جای کوچکی پیدا کردیم و بساط کیسه‌خواب را پهن کردیم. سعی‌کردم شرایط را عادی جلوه‌دهم تا همسفر زیاد اذیت نشود. شناختی هم از او نداشتم و نمیدانستم چه حالی دارد! او کیسه‌خواب نداشت و با زیرانداز و پتو آمده بود. اگر باران می‌بارید کار سخت میشد اما چاره‌ای نبود. تصمیم گرفتیم بخوابیم تا اذان صبح و بعد از نماز، راه بیفتیم...

مشهدی کاظم غفاری! بیا دفتر گمشدگان. پسرم به نام ابالفضل گمشده! کسی پیدایش کرد بیاورد اینجا. حاج خانم رحمتی بیاید دفتر گمشدگان. آقای نیکبخت بیاید کنار باب‌القبله...

درازکشیده‌بودم و خوابم‌نمیبرد. دلم‌میخواست بروم و میکروفون‌ را بگیرم و جلوی‌همه دادبزنم:من‌هم گمشده‌ام!  مدتهاست گم شده‌ام... بروید و به بابایم بگویید بیاید پیدایم کند... خانه‌اش هم زیاد دور نیست! همین حرم است. فقط بگویید زودتر بیاید...

همه‌ی ما گم‌شده‌بودیم و آمده‌‌بودیم پیدا شویم...

 

 

..................................

ان شاءالله ادامه دارد...

 



 
 
لبیک / حیرانی (۱)
 

 

 

(متن ِ پیش روی شما٬ توصیفی است از سفر اربعین که توسط حقیر نگارش شده‌است. دوست داشتم شما را هم در حلاوتش شریک کنم. هرچند که تمام اینها٬ یک از هزاران است! چنانچه متون قبلی را نخوانده‌اید٬ اول آنها را بخوانید. التماس دعا.)

 

 

صدای گریه‌ی نوزادی بلند شده‌بود. مادر و پدرش سعی میکردند آرامَش کنند و از بقیه شرمنده شده‌بودند. کناری‌ام گفت: حدیث از پیامبر داریم که گریه‌ی نوزاد، ذکره. گفتم: پس تا مقصد قراره ذکر بشنویم! سمت راستم مرد میانسالی نشسته بود و اصرار داشت چراغ بالاسرش را روشن کند تا جدولش را حل کند. هواپیما تاریک بود و با روشن شدن چراغ، چند نفر نمیتوانستند راحت بخوابند. آمدم چیزی بگویم، منصرف شدم. چراغ، خراب بود و خودش خاموش شد. مرد چراغ مرا روشن کرد! نورش مستقیم در چشمم بود. خدا را شکر خودش خاموشش کرد. فقط می‌خواست ببیند برای من هم خراب است یا نه. غرولندی کرد و به دوستانش که آن طرف‌تر نشسته‌بودند گفت: میخوام جدول حل کنم، شانس ما چراغ بالایی‌مون خرابهسنش اجازه نمیداد بگویم به سفر پیش‌رویش فکر کند٬ ذکر بگوید و با آرامش، لحظات خوشی را برای خودش و بقیه مهیا کند.

یک ساعت و ده دقیقه بعد، در فرودگاه نجف بودیم. صف ویزا و پاسپورت بسیار شلوغ بود. ماموران عراقی به کندی امور را انجام میدادند و چند دقیقه یکبار، باجه‌شان را خالی میکردند و میرفتند برای خودشان! زائران کم‌کم حالت عصبی گرفته بودند. چند بار برخورد پیش آمد و البته زود هم حل شد. درست بود که خسته‌بودند و کارها کند انجام میشد. اما کسی برای دعوا نیامده بود. بعد از زدن مهر خروجی، به سمت حیاط فرودگاه رفتیم و دیدیم ساک‌ها و چمدانها را گذاشته‌اند در گوشه‌ای از حیاط! خیلی جالب بود. هرکسی میتوانست چمدان افراد دیگر را بردارد و ببرد و کسی هم متوجه نشود. بی‌نظمی‌شان غیر قابل باور بود. کوله‌ی همسفر پیدا شد و کوله‌ی من پیدا نمیشد. همه‌ی حیاط را گشتیم. نا امید شده بودم. رفتم پیش مسوول آنجا و هرطوری بود، به او فهماندم کوله‌ام گم شده. گفت مینویسم که اگر کسی پیداکرد برایت کنار بگذارم. گفت فردا ساعت 8 صبح بیایم برای پیگیری. حالم خراب شد. محاسباتم به هم ریخت. فردا آن موقع من باید در مسیر پیاده‌روی می‌بودم تا شب جمعه به کربلا برسم! شروع کردم به خواندن ذکر: انه علی رجعه لقادر... یکبار دیگر به سمت کیف های اندکی که مانده بودند رفتم. پیدایش کردم. همانجایی بود که بارها گشته‌بودم. حدس زدم یکی اشتباهی برده و حالا آن را برگردانده. برداشتمش و به مامور گفتم اسمم را ننویسد. با حالت عصبانی داد زد و دست‌وپاشکسته فهمیدم میگوید چشمانت را باز کن! حرف‌هایش که تمام شد، بهش فهماندم یکی اشتباهی برده و برگردانده. شرمنده‌شد. عذرخواهی کرد و سریع با همسفر به سمت ایستگاه تاکسی فرودگاه حرکت کردیم.

راننده‌ها داد میزدند که بیست هزار میگیرند تا حرم. تصمیم گرفتیم سوارشان شویم که فهمیدیم منظورشان بیست هزار عراقی است که حدودا میشد شصت هزار تومان! تعجب کردم. یکی از ایرانی‌ها داشت با راننده‌ها چونه میزد. میگفت چند هفته پیش همین مسیر را ده هزار عراقی رفته. راننده‌ها هم حرف خودشان را میزدند و آن بنده خدا از زرنگ بازی آنها زورش گرفته‌بود و داد میزد! من و همسفر هم حیران مانده بودیم آن وسط! از طرفی نمیخواستم پول زور به آنها بدهم، از طرفی دلم میخواست زودتر وضعیتمان معلوم شود و تا دیر نشده، جایی برای خواب پیدا کنیم...

سکینه‌ی قلب، لازم است. آنگاه که میخواهی به درگاه لطف و معرفت پا بگذاری. لازم است همه چیزت را رها کنی و با دلی مطمئن به سمت نور حرکت کنی. اگر ذهن و فکر درگیر خردها شود، اگر ناملایمتی ببینی، اگر غفلت ببینی و خلوت به هم خورَد، آنگاه از حقیقت می‌مانی. آنگاه روح آماده‌ی پذیرش نیست. باید رها کنی مسائل خرد را و وسیع کنی سینه را و خالی کنی ذهن را...

یک مینی‌بوس را دور از تاکسی‌ها دیدیم که جمعی از خانواده‌ها سوارش می‌شدند. به نظر می‌آمد برای کاروانی باشد. رویمان نمیشد سوارش شویم. تا نزدیکش رفتیم و دیدیم همه سوارش میشوند. آقایی دم در ایستاده‌بود و به نظر می‌آمد مسئول کاروان باشد. گفتم: ما هم میتونیم سوار بشیم؟ گفت: بیا بالا. گفتم: جز کاروان نیستیما! بلند گفت: میگم بیا بالا...!

 

 

.....................................

اگر توفیق بود٬ ادامه دارد...

 



 
 
لبیک / خوف و رجا (۳)
 

 

 

با مادرم تماس گرفتم و به سرعت خودم را به سازمان گذرنامه رساندم تا مطمئن شوم مشکلی در خروجم نباشد که الحمدلله نبود. وقت زیادی نداشتم برای جمع کردن کوله. فقط توانستم سری به مدرسه بزنم و از آقای جواهری خداحافظی کنم. آقای کبریایی هم بود و گفت: اگر ایشالا عازم شدی، بعد از نماز صبح٬ شارع الرسول باش تا با هم راه بیفتیم. سعی کردم خاطرم بماند: "شارع الرسول". خداحافظی کردم و به سمت خانه حرکت کردم. وقت کمی داشتم و باید زود کوله‌ام را می‌بستم. خداحافظی‌ام با مادرم زیاد طولی نکشید. توی دلم خیلی حرف‌ها داشتم برایش. برای مادری که در تمام این سال‌ها٬ جز خوشی و آسایشم خواسته‌ی دیگری نداشت و حالا داشت پسرش را راهی سفری می‌کرد که آخر و عاقبتش معلوم نبود! حالا داشت روی دلش پا می‌گذاشت تا پسرش به مراد دلش برسد...

به سرعت به سمت سازمان فرهنگی هنری شهرداری حرکت کردم. مجید گفته بود حدود ساعت دو آنجا باشم تا بعد از خوردن نهار، با هم به سمت فرودگاه برویم. خوب بلدند زائر را بدرقه کنند! بیشترین افرادی هم که در ذهنم مانده بودند همین‌هایی بودند که بدرقه‌ام کردند. رسیدم به سازمان و رفتم طبقه ۱۲، طبقه امور ریاست. مجید را در آغوش کشیدم و احوالپرسی کردیم. تا دوست مجید و همسفر بنده بیاید، فرصت خوبی داشتم به فامیل و دوستان زنگ بزنم و خداحافظی کنم. به مادربزرگم که زنگ زدم، گریه‌اش گرفته‌بود. دلش خیلی میخواست آنجا باشد و در خاطرم ماند که اگر پایم رسید کربلا، از مولا بخواهم او را زودتر بطلبند. به مادربزرگ دیگرم زنگ زدم و ایشان گفتند: حسام یادته میرفتم نجف، گفتی از امیرالمومنین بخواهم سال دیگه زائر اربعین باشی؟! دیدی رفتنی شدی؟! من میدونستم میری! تازه یادم آمده بود! چشمانم تر شده بود و الحمدلله ای بر لبم نشست. بعد از خوردن نهار، دوست مجید هم با تاخیر آمد و وقت خداحافظی بود. رفتیم کنار اتاق حاج آقای شهاب مرادی. حمیدرضا، دوست مجید، رفت داخل برای خداحافظی. من بیرون ایستاده‌بودم و نگران بودم که نکند دیر برسیم. صدای حاج آقا از درون اتاق می آمد. بلند گفتند: بگو رایگانی هم بیاد داخل. رفتم داخل. بعد از روبوسی و در آغوش کشیدن، در گوشم دعا خواندند و التماس دعا گفتند. همچنین گفتند خودشان هم ان‌شاءالله جمعه حرکت میکنند. از زیر قرآن ردمان کردند و مبلغی هم توراهی محبت کردند.

حاج آقا را از قبلها میشناختم. از برنامه‌های تلویزیونی گرفته تا کلاس مجردهایشان. توفیق شده‌بود و درباره‌ی چند کار فرهنگی با هم به صحبت نشسته‌بودیم. برخورد جذاب و خوشرویی و سخاوت، از ویژگی‌های حاج آقاست. سبک زندگی اسلامی‌اش در تمام کارها و صحبت‌هایش هویداست و انسان از همنشینی با ایشان لذت میبرد. خدایش توفیق دهد تا بهتر و بیشتر خدمت کند. خلاصه خداحافظی شیرینی داشتم با ایشان.

مجید ما را با ماشین مهدی زرافشان تا فرودگاه امام (ره) برد. بلیط به نام من نبود و همین باعث میشد مدام در ذهنم نگرانی داشته باشم و تا مقصد ذکر بگویم. البته با هماهنگی‌های مجید قرار بود آن فردی که بلیط به نامش هست، بیاید فرودگاه تا کارت پرواز را بگیرد. رسیدیم فرودگاه و بعد از گرفتن کارت پرواز توسط ایشان، تا حد خوبی خیالم راحت شد. در صف چک پاسپورت، مجید کنارم بود و من میفهمیدم با تمام وجود دلش را دارد با ما راهی میکند. لحظه‌ی خداحافظی رسید. در آغوش کشیدمش. گفتم قدم‌به‌قدم به یادش خواهم بود. چشمانم تر شده‌بود. سخت بود خداحافظی از کسی که تمام کارهایت را بکند و خودش حسرت نیامدن داشته‌باشد... همسفر، مشکلی در پاسپورتش ایجاد شده بود که با تعهد حل شد. حالا باید میدویدیم به سمت گیت خروجی. کارت پرواز و پاسپورت را نشان دادیم و داخل هواپیما شدیم.

تا مقصد داشتم به دعوت فکر میکردم. به گواهی اشتغال به تحصیلی که ناخواسته و اتفاقی به دستم رسیده بود. به رغبتی که محسن در دلم انداخته بود و مجید از آن با خبر شده بود. به بلیطی که کنسل شده‌بود و مجید که از رغبت من خبردار شده‌بود، آن را به من پیشنهاد داده‌بود. به مجوز خروجی که معمولا دو روزه می‌آمد اما آن روز در امور تسهیل شده‌بود. به اجازه‌ی مادر و پدرم که دور از انتظار بود اما آسان به دست آمده‌بود. به همه‌ی اموری که زمین گذاشتم و به دعوتی که از ماه‌ها پیش مقدماتش فراهم شده‌بود. به اینکه هیچ کدام از اینها اتفاقی نبود... و در نهایت، به مولای کریمی فکر میکردم که در کمال نالایقی، مرا به جمع کاروانش راه داده بود...

 

 

....................................

اگر توفیق بود٬ ادامه دارد...

 


 
 
لبیک / خوف و رجا (۲)
 

 

 

فردایش به کارها و امور روزانه‌ام رسیدم. به سمت مدرسه که میرفتم٬ به محسن زنگ زدم که ببینم چه کرده است. خدا را شکر طبق زمانبندی‌اش به کارها رسیده‌بود و مشکلی هم برایش پیش نیامده‌بود. فقط مانده‌بود بلیط. آن هم قرار بود با همراهی معراج و مجتبی و پدرانشان گرفته شود تا همه با هم بسمت نجف روانه شوند. از دوستان وآشنایان دیگر هم خبرمیرسید که بار و بندیل سفر بسته‌اند و همین روزها راه می‌افتند. امین هم که دیروز ظهر با حاجی ابراهیمی راه افتاده بود.

همه دارند به پابوسی تو می‌آیند/ طبق معمول من بی سر و پا جاماندم

یکشنبه صبح دیدم عارف از مرز پیامک زده‌است: حسام اینجا خیلی درهمه! فقط باید پاسپورت رو از دور نشون بدی! پاشو بیا! باز نوری از امید در دلم روشن شد. با خودم گفتم کوله‌ای بردارم و همه چیز را بگذارم زمین و راهی شوم! اما باز کمی عاقلانه فکر کردم. و در نهایت با خودم گفتم: تو که قرار نیست بروی، تو را که نطلبیده‌اند، چرا اینقدر به خودت امید میدهی! تمامش کن دیگر. نمیروی...

حالا شمایی که دارید این نوشته‌ها را میخوانید، حتما میدانید که بنده به زیارت مشرف شده‌ام و در نهایت به گونه‌ای توانسته‌ام خودم را به قافله برسانم! اما بد نیست بدانید که حقیر، حتی ذره‌ای هم فکرش را نمیکردم عازم شوم. اگر از لحاظ قانونی و اجرایی هم نگاه کنید، شنبه اربعین بود و امروز، دوشنبه‌ی قبلش بود و مجوز خروج دو روزه میرسید و بلیط ها همه پر شده بودند و غیره. پس هیچ امیدی در دلم نبود. تا اینکه دوشنبه عصر رسید...

بعد از یک استراحت عصرگاهی، نسکافه‌ای درست کردم و داشتم به کلاس چهارشنبه‌ام فکر میکردم که چه درسی برای بچه‌ها آماده کنم. دبیران زیادی از مدرسه عازم کربلا شده بودند و کلاسها به هم ریخته بود. قرار بود جای یکی از همین مسافران به کلاس بروم. تلویزیون را روشن کردم و دیدم دارد زائران حرم اباعبدا... را نشان میدهد. پیر و جوان، زن و مرد، عراقی و ایرانی و پاکستانی، همه و همه راهی شده‌بودند. نوای مداحی هم روی تصاویر گذاشته بودند و همه چیز مهیا بود تا دلی بشکند. نتوانستم تحمل کنم. رفتم بسمت اتاقم. به این دو هفته‌ای فکر میکردم که تماما در خوف و رجا گذشت. به تصمیم‌گرفتن‌ها و کنسل‌شدن‌ها. به سفری که حالا حسرتش بد جوری بر دلم سنگینی می‌کرد... دیدم گوشی‌ام دارد زنگ میخورد. مجید بود. بعد از سلام و احوال پرسی کوتاهی پرسید: حسام تو برای چی نمیخوای بری؟! جا خوردم. دلایلم را به اجمال بیان کردم و مجید که از نرفتن من با خبر بود، گفت: اگر میتونی خانواده‌ات رو راضی کن، الان هم دیر نیست برای رفتن. گفتم: نمیشه چون مجوز و بلیط جور نمیشه. گفت: اگه اونا جور بشه چی؟! موندم! قلبم تند تند میزد. توی دلم خالی شد! گفتم: مجید چی کار داری میکنی با من! گفت: همین الان شماره پاسپورتت رو بخون، یه عکس ازش برام وایبر کن، خانواده رو هم راضی کن. یه بلیط دارم، برای فردا عصر، برگشتش هم یک هفته‌ی بعد. نظام وظیفه هم فردا صبح زود برو پیش آقای فلانی، بگو مجوزت رو تا ظهر صادر کنند.

دل وقتی ساکن است، بدن هم به جبر ساکن است. وای از آن وقتی که دلی بلرزد و آشوب شود. بدن همراه میشود و دل، میخواهد متلاشی کند بدن را و از قفس آن٬ خود را آزاد کند. پاری وقتها هم بدن آشوب میشود و مرضی هجوم می‌آورد. اما دل اگر آرام باشد، باکی از بدن ِ سرکش نیست. دل که آشوب شود، خواب‌وخور به هم میریزد. گفت و شنود به هم میریزد. هرچه هیبت است درهم‌میشکند و یکباره میشوی نیاز! اینجاست که کسی از غیب، میخرد دل را...

دلم آشوب شده بود. از اتاق بیرون رفتم و نمیدانم چطور قضیه را با مادرم درمیان گذاشتم. حتی نمیدانم چطور مخالفتی نکردند و گفتند هرچه پدرت گفت. حتی‌تر نمیدانم چطور پدرم با وجود یک مخالفت کوتاه، اواخر شب گفتند برو کارهایت را بکن. اما این را میدانم که چرا شب خوابم نمیبرد! نه به خاطر اینکه نمیدانستم مجوز و بلیط جور میشوند یا نه. و نه بخاطر اینکه نمیدانستم فردا همین موقع در نجف هستم یا نه! خوابم نمیبرد، چون دلم آشوب شده بود...

صبح زودتر از آلارم گوشی‌ام بیدار شدم و بعد از خواندن نماز و تسبیحات راهی میدان سپاه، سازمان نظام وظیفه شدم. خاطره‌ی خوبی از این سازمان نداشتم. حدودا پنج سال پیش بود که برای سفر کربلا، موانع اداری این سازمان خیلی اذیتمان کرده بود. به طوری که داشتیم از سفر جا میماندیم. همین باعث شده بود دل خوشی از اینجا نداشته باشم. کمی زود رسیده بودم. هوا سرد بود و شیرکاکائوی داغ با کیک میچسبید. بعد از خوردن شیرکاکائو داخل سازمان شدم. سیستمشان به کلی عوض شده بود و با نظم بهتری کارها انجام میشد. خدا را شکر بردن موبایل به داخل سازمان هم آزاد شده‌بود. اینطوری اگر مشکلی به وجود می‌آمد با مجید تماس می‌گرفتم.

یک راست رفتم پیش آن بنده‌خدایی که مجید گفته بود. رییس دفترش با اخم و تشر گفت بیرون صبرکن تا صدایت‌کنم.در این بین چندین‌نفر رفتند در اتاق وبرگشتند. نیم‌ساعت گذشت. رفتم گفتم: آقا وقتش نشده صدایم‌بزنید؟! گفت: کارت چی‌بود؟ اصلا یادم رفت! برایش توضیح دادم و گفت برو باجه ۸ تا کارت را راه بیاندازد. رفتم شماره گرفتم تا صدایم کنند. مدرک هم تنها پاسپورت داشتم و همان گواهی اشتغال به تحصیلی که روح ا... به زور بهم داده‌بود. نوبتم شد و برایش توضیح دادم که چون عصر بلیط دارم، میخواهم تا ظهر مجوز خروجم صادر شود. گفت: باید پول ودیعه بگذاری، مدرک چی داری؟ دانشجویی اصلا؟ گواهی را به دستش دادم. نگاهی کرد و چند مهر و امضا رویش زد و در سیستمش چیزی وارد کرد. گفت: برو بانک قوامین و پول بریز. ۲ تومان. تا بانک قوامین که در حیاط سازمان بود دویدم. به مادرم زنگ زدم و گفتم ۲ تومان به حسابم بریزید ودیعه بگذارم. ودیعه را ریختم و رسیدش را بردم پیش همان بنده خدا. کارهای اداری اش را کرد و گفت: بچه حضرت زهرایی دیگه... مارم دعا کن. مجوزت ثبت شد.

باورم نمیشد. فقط توانستم بگویم: دعایت میکنم...

 

 

...................................

اگر توفیق بود٬ ادامه دارد...

 

 


 
 
لبیک / خوف و رجا (۱)
 

 

 

فکر میکنم یک ماه پیش بود که در دانشگاه، نزدیک نماز، روح الله آمد و به برگه‌ای که در دستش بود اشاره کرد و گفت: بیا! گواهی اشتغال به تحصیلت رو گرفتم. تعجب کردم. برای موضوعی، مدتها پیش یک گواهی درخواست داده‌بودم که البته مسوول ذی‌ربط موافقت نکرده‌بود و صادر نشده‌بود. اما حالا روح الله که میخواست گواهی خودش را تحویل بگیرد، اتفاقی برگه‌ی من را هم دیده‌بود و آن را برایم آورده‌بود. به او گفتم: حالا چه کاری بود اینو اوردی! چی کارش کنم آخه! گفت: حالا بذار توی کمدت، شاید یه روزی بدردت خورد...!

تعریف‌های مصطفا و علیرضا و عارف و ... را هم که بگذارم کنار، اصلا از همان حال و هوای زائرینی که از سفر اربعین برمی‌گشتند، میشد حدس زد که دم دمای اربعین امسال، خیلی دلم هوایی شود. خیلی دلم بخواهد بروم کربلا. دهه اول محرم که تمام شد، کم کم تبلیغات و متون و عکسهای مرتبط با سفر پیاده‌روی تا کربلا در همه جا دیده‌میشد. شبکه‌های اجتماعی، صدا و سیما، محافل دوستان و آَشنایان و غیره. تقریبا در همه‌ی جمع‌ها صحبت از این بود که می‌روی یا نمی‌روی. از اینکه یک کاروان راه انداختیم، تو هم بیا برویم! از اینکه شرایط زمینی و هوایی چگونه است و چطور میشود کار نظام وظیفه را انجام داد و پاسپورت و ویزا و غیره! یکی یکی میدیدم دوستانم دنبال کارهایشان هستند و من، اصلا فکر رفتن نبودم. به چند دلیل. شاید مهمترینش این بود که خانواده ام رضایت قلبی نداشتند. دلیل دیگرش این بود که وظیفه داشتم بمانم و به عنوان یک معلم، نگذارم با رفتنم بچه‌ها در درسشان ضرر کنند. دانشگاه و چند موضوع دیگر که در سرنوشتم تاثیر داشتند، باعث شده‌بودند خیال کربلا رفتن را از سرم بیرون کنم. اما نمیتوانستم ناراحتی‌ام را پنهان کنم. آن روزی که امین را برای گرفتن ویزایش به خیابان ولیعصر رساندم، این بیقراری زیادتر هم شده‌بود. دوست داشتم همه چیز را زمین بگذارم اما نمیشد.

جمعه روزی بود و دم غروب، محسن پیام داد که بیا برویم بیرون. کجایش را نمی‌دانستیم! هردومان فقط میخواستیم برویم بیرون. داخل ماشین بحث کربلا شد و محسن گفت قصد کرده بار سفر ببندد و راهی شود. تعجب کردم. نه فقط به خاطر کنکورش و دانشگاهش. به خاطر اینکه اصلا در این خیالات نبود و حالا، کمی دیر شده‌بود برای انجام امور پیش از سفر. آمدن مجوز خروج در بهترین حالت دو یا سه روز طول میکشید و بلیطها هم اکثرا به فروش رفته بودند و آنهایی هم که مانده‌بودند، به لطف آژانس‌های مسافرتی به قیمت بالایی خرید و فروش میشدند. اما محسن تصمیمش را گرفته‌بود. با خودش هم حساب و کتاب کرده بود که از فردای آن روز، باید برود دنبال کارهای دانشگاه و نظام وظیفه و بلیط. دیدم طبق برنامه‌ریزی و زمانبندی‌اش، میشود امید داشت. دلم روشن شد. چند بار مراحل مورد نیاز را چک کردیم. در همین حال و احوال، تصمیم گرفتیم برویم خانه‌ی مجید و بعد از مدتی دیداری تازه کنیم.

مجید و محسن  از دوستان  دوران دبیرستانم هستند و  مدتهاست هم‌نفسیم. برنامه‌ها و سفرهای مختلفی  را با  هم گذرانده‌ایم و به تار و پود همدیگر آشناییم. مجید به دلیل کارها و مشغله ای که در یکی از سازمان‌های فرهنگی دارد، کمتر در برنامه‌ها حضور دارد و همین باعث میشود از تیکه‌ها و طعنه‌های ما در امنیت نباشد! اما خودش میداند چقدر خاطرش را میخواهیم. به همین دلیل گاهی به  منزلش میرویم و تجدید دیدار میکنیم.

مجید که آمد داخل ماشین، ما هنوز در تب و تاب سفر بودیم و من که تا الان ذره‌ای به رفتن فکر نمیکردم، فرصت را غنیمت شمرده بودم و کمی با خودم محاسبات اجرایی کرده بودم. مجید از تصمیم ما باخبر شده بود اما به دلیل مخالفت خانواده و کارهای سازمان، تصمیمی بر آمدن نداشت. با یکی از دوستانمان که در آژانس هواپیمایی آشنا داشت تماس گرفتیم و آمار بلیط‌ها را گرفتیم. قرار شد فردا قطعی اش را بهمان اطلاع دهند. بنا برآن شد که تا آمار بلیطها مشخص شود، ما برویم دنبال کارهای دانشگاه و نظام وظیفه و افتتاح حساب برای آن و گذرنامه. با زمانبندی محسن، اگر تیز و فرز عمل میکردیم و تا ظهر این کارها تمام میشد، تا دوشنبه هم مجوزمان صادر میشد و اگر بلیطمان هم برای سه‌شنبه میشد، به پیاده روی هم میرسیدیم! یعنی یک مسیری جلویمان بود، پر از "اگر" ! 

با امید و جدیتی که محسن در این مسیر داشت، دلم روشن بود و ذره‌ای هم شک نداشتم. از مجید خداحافظی کردیم و رفتیم رستوران برای صرف شام. صفش طولانی بود و منتظر ماندیم نوبتمان شود. در آن مدت هم با دوستانمان که عازم بودند تماس میگرفتیم و مراحل و پیچ‌وخم‌های کار را جویا میشدیم. نوبتمان شد و سفارش شام را دادیم و دوباره کارهای پیش رو را مرور کردیم. فقط مانده بود رضایت پدر و مادر که آن هم... که آن هم... 

چیزی در دلم سر خورد و جایش را خالی کرد. اصلا حواسم نبود... پدرم آخر هفته عازم سفر خارج از کشور بود و مادرم تنها میشد... حالا با چه رویی از مادرم بخواهم اجازه دهد... همه چیز بر سرم خراب شد. حالت چهره‌ام عوض شد و به سفری فکر میکردم که حالا دیگر تبدیل به حسرت شده بود. محسن را درجریان گذاشتم. او هم غمگین شد. گفت: حالا تو مطرح بکن، یهو دیدی اجازه دادند! و من حدیث نفس میکردم: اجازه هم بدهند، من با چه رویی میتوانم تنهایشان بگذارم؟! اصلا اجازه ی آنها به کنار! مدرسه را چه کنم؟! مدرسه هم به کنار، چرا اصلا عقلانی فکر نکنم؟! این همه کار پیش رویم مانده است. قسمت نیست دیگر... ایشالا سال بعد... حالا هر دلیلی به ذهنم میرسید برای نرفتن! اما با این حال قرار شد وقتی رفتم خانه، با مادرم صحبت کنم و اگر رضایت قلبی داشت، بروم دنبال کارهایم. 

محسن را رساندم و با سرعت رفتم به سمت خانه. مادرم جلوی تلوزیون نشسته بود و با موبایلش کار میکرد. ماجرای محسن و رفتنش را برایش تعریف کردم و مراحلش را هم گفتم. آخرش گفتم: حالا بنظرتون منم برم دنبال کارهای رفتن؟! آخر ماجرا خیلی زودتر از آنی که فکر میکردم رقم خورد! مادرم در حین کار کردن با موبایل، خیلی راحت و با آرامش گفتند: نه! نرو. گفتم: یعنی اصلا اجازه نمیدید؟! گفتند: نه دیگه! نرو بذار خیال ما هم راحت باشه. راستش ناراحت نشدم. یک حساب سر انگشتی هم با خودم کردم که با اموری که پیش رویم بود، وظیفه‌ی من چیز دیگری بود و امام حسین هم راضی نبود من بروم. به محسن اطلاع دادم. گفت: خیلی ناراحت شدم... اما ما از خیر و صلاحمون خبر نداریم... آری! واقعا از خیر و صلاحمان خبری نداریم!

 

 

.............................................

اگر توفیق بود٬ ادامه دارد... 

 



 
 
← صفحه بعد