تسنیم

آنگاه که حضرت حق در کتابش فرمود: و مزاجه من تسنیم...(و می چشند شراب طهور تسنیم را...)

نفحات جهادی (۲)
 

 

 

از سالهای قبل هم شنیده‌بودیم تعریف ِ مراسم‌شان را. امسال توفیق شد و زمان ِ برگزاری مراسم٬ مقارن شده بود با حضور ما در منطقه. به همراه ِ ۳ نفر از رفقا و آقای شفیق٬ بخش‌دار ِ همیشه دلسوز و همراه٬ عازم ِ مرقد ِ امام‌زاده زکریا (ع) شدیم. آنطور که ما مطلع شدیم٬ آنجا مرقد امام‌زاده‌ای بود که چون به سبک کشته شدن حضرت زکریا (ع) کشته شده است٬ نامش را گذاشته اند: زکریای پیغمبر. عده‌ای اینگونه استدلال می‌کنند و بسیار روی عقیده‌شان پافشاری می‌کنند و می‌گویند مردم باید بدانند ایجا مرقد امامزاده است و نه یک پیامبر! البته برخی هم می‌گویند اینجا مرقد همان زکریای پیغمبر اصلی می‌باشد. الله اعلم. اما همه‌شان بر این باورند که شخص بزرگی اینجا دفن شده‌است. چون از اینجا٬ معجزات و کرامات زیادی دیده اند اهل این دیار. بعضی‌شان که می‌فهمیدند عازم آنجاییم٬ با حسرت نگاهمان می‌کردند و می‌گفتند: خوش به حالتان. التماس دعا!

به قول خارجکی‌ها٬ ما خیلی VIP رفتیم آنجا. با ماشین شاسی بلند و از راهی که وزارت اطلاعات درست کرده‌بود (چون لب مرز بود) بالا رفتیم و زیاد زحمتی نشد! اما از مردم آنجا شنیدیم که پای پیاده٬ حدود ۱ ساعت و نیم باید راه برویم و ده‌ها پیچ را رد کنیم تا برسیم این بالا! چندین خانم را دیدم که بچه‌های شیرخواره‌شان را به کمر گرفته بودند و این مسیر را بالا می‌آمدند! پیرمرد و کودک و جوان٬ همه و همه آمده بودند! برایم خیلی جالب بود که چرایی ِ انجام این مراسم را بدانم. پرس‌وجویی کردیم و فهمیدیم از قدیم٬ مردم ِ روستاهای اطراف امام‌زاده٬ بعد از برداشت محصول٬ برای انجام فریضه‌ی شکرگزاری٬ گوسفندان خود را نذر امام‌زاده می‌کنند و می‌آیند بالای کوه و بعد از ذبح گوسفندان٬ غذا می‌پزند و هم‌سفره می‌شوند. در کنارش٬ جوانان ِ این دیار٬ ذکر مصیبتی برای سید الشهدا به راه می‌اندازند و فضا٬ بیشتر و بیشتر رنگ و بوی خدایی می‌گیرد. این مراسم هرسال برگزار می‌شود و جمعیتش هرسال بیشتر می‌شود. جدیدا هم مسئولین ِ استان خراسان شمالی هم‌پای مردم شده‌اند و این روز را با مردم سپری می‌کنند. نشست و برخواستی و گپ و گفتی و حل مشکلی و... از هر طرف که به قضیه نگاه کنی٬ تحسینش می‌کنی! پر از برکت و تحیت بود آن روز!

مراسم تمام شده بود و نشسته بودیم در چادر ِ مسئولین. به محسن گفتم: خیلی دارد خوش می‌گذرد ها!! دیدم بیشتر از من دارد تایید می‌کند. حال ِ همه‌مان خوب بود. باز هم در فکر فرو رفتم و یک‌بار دیگر به خودم نهیب زدم که معنی ِ خوش گذشتن چیست؟! تعریف‌هایمان را باید عوض کنیم لابد...