تسنیم

آنگاه که حضرت حق در کتابش فرمود: و مزاجه من تسنیم...(و می چشند شراب طهور تسنیم را...)

ح مثل حاج علی
 

 

 

در ِ شیشه‌ای رو باز کردم و وارد شدم.

برخلاف همیشه٬ اینبار هیچکس توی مغازه نبود.

کم پیش میاد سر ِ ظهر٬ خلوت باشه.

حاج علی مثل اکثر وقت‌ها نشسته بود روی صندلی‌ش و چشمش به در بود.

وارد شدم و سلام کردم.

سلام ِ گرمی کرد و پرسید: رفیقات کجان پس؟!

گفتم: والا اونا درگیر بودند٬ نتونستند بیان. تنها ام.

لبخند معنا داری زد و گفت:

خوبه. تنهایی خوبه...

 

یکجوری این سه کلمه رو بیان کرد و رفت‌ به سمت آشپزخونه‌اش٬ که توی دلم بدجوری خالی شد.

حرف٬ حرف ِ گذرایی نبود. پشتش دریایی از معرفت بود. همین کافی بود که چند دقیقه ای گیج باشم...

رفته بود توی آشپزخونه٬ آروم و زیر لب آواز می‌خوند. مدح امام علی (ع) بود بنظرم...

 

 

......................................................

 کار ِ سختی نیست که بفهمی چقدر مرد ِ بزرگیه. فقط کافیه یک بار بروی توی چهاردیواری ِ کوچیکش و چند لقمه غذا بخوری! انتخابت هم اصلا سخت نیست. محدود ِ محدوده! مثل این رستورانهای مجلل نیست که ۴۰ نوع غذا داشته باشه با اسم‌های عجیب غریب! یا دیزی می‌خوری٬ یا املت. چای و نوشابه و شیر هم داره. خبری از قلیون و این سوسول بازی ها هم نیست!

می‌شینی روی صندلی های طولی و یک تیکه‌اش که چند نفر روش جا می‌شن. گویی از اول می‌خواسته همه‌ی مشتری‌هاش هم‌سفره باشن! الله اعلم. لنگ‌لنگ‌زنان توی مغازه‌اش راه میره و معمولا زیر لب آواز می‌خونه. همیشه لبخند به لبش داره و همین اخلاق‌هاش٬ باعث شده تعمیرکارهای خیابون هنگام٬ ظهرها جایی جز مغازه‌ی حاج علی نباشن!

آدم رو هوایی می‌کنه این پیرمرد! آدم رو به فکر می‌بره این پیرمرد! دلخوش می‌شی به اینکه تو هم شریک ِ این خلوت قشنگش می‌شی! خلوت ِ پیرمردی گمنام که دود و دم شهر٬ بدجوری شیشه های مغازه اش رو کدر کرده...