دعوت ِ آخر

 

 

ایستاده بود و به دشت نگاه می‌کرد.

تنها٬

خسته٬

تشنه.

 

تمام یارانش رفته بودند. یکی یکی جلوی چشمانش پر پر شده بودند.

برادر ِ عزیزش٬ پسرانش٬ برادر زاده هایش٬ اصحاب با وفایش...

هرکس هم طوری رفته بود!

امیر٬ حالا دیگر تنها شده بود.

 

ایستاده بود و به دشت نگاه می‌کرد.

تماشا می‌کرد جهان ِ روبه رویش را که در آتش می‌سوخت.

لباسش خیس بود از خون ِ زخم ها... از باران ِ چشم‌هایش...

اما همچنان پسر ِ علی بود! همچنان با صلابت و اطمینان ایستاده بود.

نفس ِ مطمئنه ی قرآن بود دیگر!

...چشمانش سرخ بود. لابد از خستگی. لابد از کم خوابی. شاید هم از اشک.

 

این لحظات ِ آخر٬ مرور می‌کرد اتفاقات اخیر را.

از نامه هایی که برایش فرستادند که بیا! نوه‌ی پیامبر!

از کاروانی که به سمت کوفه روانه کرده بود و حالا چیزی از آن کاروان نمانده بود!

از اتفاقاتی که از صبح برایش افتاده بود و هر دم قسمتی از وجودش را از دست می‌داد...

امیر٬ حالا دیگر تنها شده بود.

 

تنهای تنها که نه.

خواهرش می‌گفت هنوز من را داری! هنوز تو را دارم!

اصلا نگرانی ِ امیر هم از همین بود.

از حرم. از زنها و بچه ها...

اما چه باید کرد...

 

ایستاده بود و به دشت نگاه می‌کرد.

لحظات ِ آخر بود.

می‌خواست داد بزند: کسی هست که بخواهد کمکش کنم؟ از این جهنم خارجش کنم؟!

اما نگفت.

باید طوری میگفت که آتش بزند بر همه ی عالم.

که حتی نفهم‌ ترین‌ها هم بفهمند حرفش را!

که حتی سیاه‌ترین دل‌ها هم بلرزند!

که دیگر کسی جا نماند.  تا ابد.

 

رو به دشمنانش فریاد زد:

کیست مرا یاری کند؟

 

 

 

.............................................................

از آن موقع تا امروز٬  این ندا در عالم پیچیده است.

و شاید باید هر روز به خودمان یادآور شویم درخواست امام را.

که البته نشاید اسمش درخواست باشد. درخواست در صورتی است که نیازی در کار باشد.

اما او را نیازی به اجابت ِ ما نیست!

از کرمشان است درخواست ِ سعادتمندی ِ ما. عاقبت به خیری ما.

فتأمل.

 

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مردانی

در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد.

مهربانو

واي كه اگر نشنويم اين ندا را كه اگر نپوييم اين راه را كه اگر نبينيم اين همه زيبايي را واي بر ما ...

مهربانو

از غدير آغاز شده بود و از كربلا مي‌گذشت روزي كه حسين (ع) با همه هستي‌اش از مكه به سوي قربانگاه پيش رفت ...

سالار

حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود.افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.

مردانی

جمله ای که از من نوشته شده از کتاب دکتر علی شریعتی میباشد که مخاطب آن میتواند هر گروهی در هر زمانی باشد اما اگر قدری طعنه که در ذات این جمله میباشد باعث سوء تفاهم شده عذرخواهی میکنم. مارا از دعای خودت فراموش نکن.

امین

زیبا بود...

صادق

خداقبول کنه برادر. احسنت

صادق

از دوست خوبمون "سالار" که زحمت کپی_پیست این جمله طلایی شون رو کشیدند هم میخوام دو پاراگراف راجع به حضرت ارباب بنویسند و تفکیکی بدهند بین زخم و فکر آقا.