لبیک / خوف و رجا (۱)

 

 

فکر میکنم یک ماه پیش بود که در دانشگاه، نزدیک نماز، روح الله آمد و به برگه‌ای که در دستش بود اشاره کرد و گفت: بیا! گواهی اشتغال به تحصیلت رو گرفتم. تعجب کردم. برای موضوعی، مدتها پیش یک گواهی درخواست داده‌بودم که البته مسوول ذی‌ربط موافقت نکرده‌بود و صادر نشده‌بود. اما حالا روح الله که میخواست گواهی خودش را تحویل بگیرد، اتفاقی برگه‌ی من را هم دیده‌بود و آن را برایم آورده‌بود. به او گفتم: حالا چه کاری بود اینو اوردی! چی کارش کنم آخه! گفت: حالا بذار توی کمدت، شاید یه روزی بدردت خورد...!

تعریف‌های مصطفا و علیرضا و عارف و ... را هم که بگذارم کنار، اصلا از همان حال و هوای زائرینی که از سفر اربعین برمی‌گشتند، میشد حدس زد که دم دمای اربعین امسال، خیلی دلم هوایی شود. خیلی دلم بخواهد بروم کربلا. دهه اول محرم که تمام شد، کم کم تبلیغات و متون و عکسهای مرتبط با سفر پیاده‌روی تا کربلا در همه جا دیده‌میشد. شبکه‌های اجتماعی، صدا و سیما، محافل دوستان و آَشنایان و غیره. تقریبا در همه‌ی جمع‌ها صحبت از این بود که می‌روی یا نمی‌روی. از اینکه یک کاروان راه انداختیم، تو هم بیا برویم! از اینکه شرایط زمینی و هوایی چگونه است و چطور میشود کار نظام وظیفه را انجام داد و پاسپورت و ویزا و غیره! یکی یکی میدیدم دوستانم دنبال کارهایشان هستند و من، اصلا فکر رفتن نبودم. به چند دلیل. شاید مهمترینش این بود که خانواده ام رضایت قلبی نداشتند. دلیل دیگرش این بود که وظیفه داشتم بمانم و به عنوان یک معلم، نگذارم با رفتنم بچه‌ها در درسشان ضرر کنند. دانشگاه و چند موضوع دیگر که در سرنوشتم تاثیر داشتند، باعث شده‌بودند خیال کربلا رفتن را از سرم بیرون کنم. اما نمیتوانستم ناراحتی‌ام را پنهان کنم. آن روزی که امین را برای گرفتن ویزایش به خیابان ولیعصر رساندم، این بیقراری زیادتر هم شده‌بود. دوست داشتم همه چیز را زمین بگذارم اما نمیشد.

جمعه روزی بود و دم غروب، محسن پیام داد که بیا برویم بیرون. کجایش را نمی‌دانستیم! هردومان فقط میخواستیم برویم بیرون. داخل ماشین بحث کربلا شد و محسن گفت قصد کرده بار سفر ببندد و راهی شود. تعجب کردم. نه فقط به خاطر کنکورش و دانشگاهش. به خاطر اینکه اصلا در این خیالات نبود و حالا، کمی دیر شده‌بود برای انجام امور پیش از سفر. آمدن مجوز خروج در بهترین حالت دو یا سه روز طول میکشید و بلیطها هم اکثرا به فروش رفته بودند و آنهایی هم که مانده‌بودند، به لطف آژانس‌های مسافرتی به قیمت بالایی خرید و فروش میشدند. اما محسن تصمیمش را گرفته‌بود. با خودش هم حساب و کتاب کرده بود که از فردای آن روز، باید برود دنبال کارهای دانشگاه و نظام وظیفه و بلیط. دیدم طبق برنامه‌ریزی و زمانبندی‌اش، میشود امید داشت. دلم روشن شد. چند بار مراحل مورد نیاز را چک کردیم. در همین حال و احوال، تصمیم گرفتیم برویم خانه‌ی مجید و بعد از مدتی دیداری تازه کنیم.

مجید و محسن  از دوستان  دوران دبیرستانم هستند و  مدتهاست هم‌نفسیم. برنامه‌ها و سفرهای مختلفی  را با  هم گذرانده‌ایم و به تار و پود همدیگر آشناییم. مجید به دلیل کارها و مشغله ای که در یکی از سازمان‌های فرهنگی دارد، کمتر در برنامه‌ها حضور دارد و همین باعث میشود از تیکه‌ها و طعنه‌های ما در امنیت نباشد! اما خودش میداند چقدر خاطرش را میخواهیم. به همین دلیل گاهی به  منزلش میرویم و تجدید دیدار میکنیم.

مجید که آمد داخل ماشین، ما هنوز در تب و تاب سفر بودیم و من که تا الان ذره‌ای به رفتن فکر نمیکردم، فرصت را غنیمت شمرده بودم و کمی با خودم محاسبات اجرایی کرده بودم. مجید از تصمیم ما باخبر شده بود اما به دلیل مخالفت خانواده و کارهای سازمان، تصمیمی بر آمدن نداشت. با یکی از دوستانمان که در آژانس هواپیمایی آشنا داشت تماس گرفتیم و آمار بلیط‌ها را گرفتیم. قرار شد فردا قطعی اش را بهمان اطلاع دهند. بنا برآن شد که تا آمار بلیطها مشخص شود، ما برویم دنبال کارهای دانشگاه و نظام وظیفه و افتتاح حساب برای آن و گذرنامه. با زمانبندی محسن، اگر تیز و فرز عمل میکردیم و تا ظهر این کارها تمام میشد، تا دوشنبه هم مجوزمان صادر میشد و اگر بلیطمان هم برای سه‌شنبه میشد، به پیاده روی هم میرسیدیم! یعنی یک مسیری جلویمان بود، پر از "اگر" ! 

با امید و جدیتی که محسن در این مسیر داشت، دلم روشن بود و ذره‌ای هم شک نداشتم. از مجید خداحافظی کردیم و رفتیم رستوران برای صرف شام. صفش طولانی بود و منتظر ماندیم نوبتمان شود. در آن مدت هم با دوستانمان که عازم بودند تماس میگرفتیم و مراحل و پیچ‌وخم‌های کار را جویا میشدیم. نوبتمان شد و سفارش شام را دادیم و دوباره کارهای پیش رو را مرور کردیم. فقط مانده بود رضایت پدر و مادر که آن هم... که آن هم... 

چیزی در دلم سر خورد و جایش را خالی کرد. اصلا حواسم نبود... پدرم آخر هفته عازم سفر خارج از کشور بود و مادرم تنها میشد... حالا با چه رویی از مادرم بخواهم اجازه دهد... همه چیز بر سرم خراب شد. حالت چهره‌ام عوض شد و به سفری فکر میکردم که حالا دیگر تبدیل به حسرت شده بود. محسن را درجریان گذاشتم. او هم غمگین شد. گفت: حالا تو مطرح بکن، یهو دیدی اجازه دادند! و من حدیث نفس میکردم: اجازه هم بدهند، من با چه رویی میتوانم تنهایشان بگذارم؟! اصلا اجازه ی آنها به کنار! مدرسه را چه کنم؟! مدرسه هم به کنار، چرا اصلا عقلانی فکر نکنم؟! این همه کار پیش رویم مانده است. قسمت نیست دیگر... ایشالا سال بعد... حالا هر دلیلی به ذهنم میرسید برای نرفتن! اما با این حال قرار شد وقتی رفتم خانه، با مادرم صحبت کنم و اگر رضایت قلبی داشت، بروم دنبال کارهایم. 

محسن را رساندم و با سرعت رفتم به سمت خانه. مادرم جلوی تلوزیون نشسته بود و با موبایلش کار میکرد. ماجرای محسن و رفتنش را برایش تعریف کردم و مراحلش را هم گفتم. آخرش گفتم: حالا بنظرتون منم برم دنبال کارهای رفتن؟! آخر ماجرا خیلی زودتر از آنی که فکر میکردم رقم خورد! مادرم در حین کار کردن با موبایل، خیلی راحت و با آرامش گفتند: نه! نرو. گفتم: یعنی اصلا اجازه نمیدید؟! گفتند: نه دیگه! نرو بذار خیال ما هم راحت باشه. راستش ناراحت نشدم. یک حساب سر انگشتی هم با خودم کردم که با اموری که پیش رویم بود، وظیفه‌ی من چیز دیگری بود و امام حسین هم راضی نبود من بروم. به محسن اطلاع دادم. گفت: خیلی ناراحت شدم... اما ما از خیر و صلاحمون خبر نداریم... آری! واقعا از خیر و صلاحمان خبری نداریم!

 

 

.............................................

اگر توفیق بود٬ ادامه دارد... 

 


/ 0 نظر / 9 بازدید