می‌شه!

 

 

داشتم تصور می‌کردم یعنی می‌شد بعد از اینکه به راننده تاکسی گفتم "آقا ببخشید! من الان یادم آمد که پول نیاورده ام"٬ او هم برگرده و با یه لبخنده خاصی به من بگه: "این چه حرفیه میزنی برادر! فدای سرت!" ؟ می‌شد ماشین رو نگه نداره و من رو از ماشینش نندازه بیرون؟! منی که کم پیش میاد کیف پولم رو خونه جا بذارم؟!

داشتم تصور می‌کردم یعنی می‌شه سر چهارراه ها و تقاطع ها٬ دعوا باشه٬نه برای اینکه کی اول بره! برعکس:برای اینکه کی در تعارف زدن و لبخند زدن برنده بشه؟!

داشتم با خودم فکر می‌کردم یعنی میشه برم توی مغازه ای و هیچ تخفیفی نگیرم؟! یعنی مطمئن باشم که قیمت واقعی جنس مورد نظر٬ دقیقا همون قیمتی هست که فروشنده عرضه می‌کنه؟! که بعدش سرم رو نندازم پایین که خرید و فروش های ما اسلامی نیست لابد!

داشتم تصور می‌کردم که می‌شد ما ۲ هفته ی پیش در خونه ی جدیدمون می‌بودیم؟! یعنی می‌شد همه ی آدمهایی که در خونه ی جدید مشغول کارند٬ کارشون رو درست و سر وقت انجام می‌دادند و به وعده شون وفا می‌کردند؟!

 

 

نمی‌خوام حکم عام بدم به رفتارهای مردم. البته که راننده تاکسی ِ جوانمرد داریم. و البته که خیلی وقتها سر چهارراه‌ها با هم خوب برخورد می‌کنیم و البته که فروشنده‌ی مسلمون داریم و البته که نجار و بنای خوش قول داریم! شکی نیست. اما کاش سبک زندگی هامون بیشتر از این جنبه‌ی اسلامی بگیرند. که خوب روشی ست برای زندگی!

 

 

/ 3 نظر / 6 بازدید
بهار نارنج

آه ای دریغ و حسرت همیشگی.

تسنیم

[لبخند] بله انتظار اینه که وقتی تو شناسنامه ات می نویسند مسلمون، رفتارو گفتار و سکناتت آینه یک مسلمون باشه... من یه بار سوار تاکسی شدم یه کم جلو رفت دیدم کیفمو نیاوردم. راننده زد کنار که پیاده شم، فکر کنید یه خانمی تو تاکسی نذاشت! منو حساب کرد و ...آقای راننده هم اصلا احساساتش برانگیخته نشد! [نیشخند]

چنچنه

میشه .. امروز تو محله ما که خودت میدونی کجاست تو تاکسی ی خانمی همین اتفاق براش افتاد و راننده جز لبخند و نمیخواد و بعدا حالا جوابشو داد و تمام!!